فیروزه

 

وضعیت نخست: التماس، لابه

قسمت دوم

توضیح: در یادداشت گذشته گفتیم که عده‌ای تمام موقعیت‌های نمایشی را به سی و شش وضعیت اصلی برمی‌گردانند. از این شماره قصد داریم این وضعیت ها را یک به یک بررسی کنیم و حتی الامکان از میان فیلم‌های سینمایی نمونه‌هایی برای آن‌ها بیاوریم.

نخستین وضعیت نمایشی «Supplication» است که به معنای التماس، لابه، استدعا، زاری، تضرع و ناله آمده است. در این وضعیت وجود سه نیروی پویا، ضروری است؛ ستمگر، التماس کننده، قدرت قانونی که درست تصمیم گرفتن او مورد تردید ماست. هر کدام از این نیروها را شخصیت یا شخصیت‌هایی در نمایش نمایندگی می‌کنند. این وضعیت سه گروه اصلی دارد. ادامه…


 

حکایت تلویزیون و پدیدهٔ Lost

نمی‌دانم پنج‌شنبه شب هفتهٔ گذشته، حول و حوش ساعت ۹ چند نفر از شما شاهد میزگرد تلویزیونی‌ای که به بهانهٔ نقد سریال «به کجا چنین شتابان» داشت از شبکهٔ تهران پخش می‌شد بوده‌اید، اما به نظر صاحب این قلم دقت و تأمل در حرف‌های مهمانان برنامه و نیمچه‌جدلی که بین آن‌ها و مجری به وقوع پیوست می‌تواند تلاشی جهت رمزگشایی از معمای چندمجهولی نگرهٔ غالب در تلویزیون ـ این فراگیرترین رسانهٔ ما ـ و سازوکارهای تولیدی آن باشد. ادامه…


 

پرنسس و سلحشور

نگاهی به فیلم «کتاب ایلای» (The Book of Eli) ساختهٔ برادران هیوز

توضیح ضروری: پیش از هر چیز اکیداً توصیه می‌کنم کسانی که تا به حال این فیلم را ندیده‌اند این نوشته را مطالعه نکنند. روا نیست رمق فیلمنامه در طراحی ایدهٔ مرکزی و نهایی‌اش ـ‌که برای بررسی کلیت اثر ناگزیر از تعرض به آن هستیم‌ـ با خواندن این چند خط گرفته شود و لذت تکانهٔ پایانی فیلم برای کسانی که هنوز مخاطب آن نبوده‌اند در کامشان بماسد. همین چند ماه پیش بود که بعد از دیدن آخرین ساختهٔ تارانتینو و آن پایان‌بندی عجیب و غریبش خدا را شکر کردیم که نوشته‌های IMDB را نخوانده‌ایم و خالی‌الذهن با خود اثر مواجه گشته‌ایم. ادامه…


 

گم‌گشتگی

نمی‌دانم به بهانۀ این یادداشت دارم از «هرشب تنهایی» می‌نویسم یا به خاطر «هر شب تنهایی» این یادداشت را. در هر صورت من این فیلم را دیدم و علی‌رغم اشکالات فنی و محتوایی که بر آن وارد می‌دانم، از آن خوشم آمد. معمولاً فیلم‌هایی از این دست را که شخصیت‌های محدودی دارند، شخصیت‌محور به حساب می‌آورند. اما من آگاهانه می‌خواهم این فیلم را موقعیت‌محور بنامم. هر موقعیت خاصی، از شخصیت مشخصی در زمان و مکان معینی تشکیل می‌شود. حالا ارتباطی که هر مخاطب با این فیلم برقرار می‌کند نسبت مستقیمی دارد با تجربه ای که از آن مکان یا زمان مشخص دارد. بیشتر ایرانیان تجربۀ حضور در حرم امام رضا(ع) و زیارت را دارند و اغلب این تجربه‌ها به شدت شخصی و منحصر به فرد هستند. حالا فیلمی که این مکان را به عنوان بستر اتفاقات (مگر در این فیلم اتفاقی روی می‌دهد؟) داستانش قرار می‌دهد، به هر اندازه بتواند مخاطبش را به تجارب شخصی‌اش حواله دهد؛ موفق خواهد بود. در مورد من که این اتفاق افتاد (البته می توانم بگویم این اتفاق هم ربطی به فیلم ندارد و هم دارد). ادامه…


 

سمفونی فقر و فاقه

سمفونی فقر و فاقه

نگاهی به فیلم هیچ ساختهٔ عبدالرضا کاهانی

در اینکه «هیچ» نسبت به فیلم‌های قبلی کاهانی و مشخصاً «آدم» و «بیست» سند قابل دفاعی برای ارتقای دانش کارگردانی وی است حرفی نیست. «آنجا» را ندیده‌ام اما بدون هیچ بحث و جدلی می‌توان پذیرفت که توانایی کاهانی در تصویرسازی‌ متنوع در لوکیشن محدود و بازی گرفتن‌ از بازیگران متعدد اتفاقاً از امتیازهای مهم «هیچ» است که جذابیت غیرقابل انکاری به فیلم می‌بخشد و تماشای آن را در دفعهٔ اول به تجربه‌ای نسبتاً لذت بخش تبدیل می‌‌کند. این ادعا را هم می‌توان قبول کرد که فیلمنامهٔ «هیچ» با دقت بیشتری نسبت به «بیست» نوشته شده و جزئی‌نگری‌های خلاقانه‌ و ایده‌های مفرح آن مخاطب خسته از شوخی‌های سطحی سایر کمدی‌های این چند سال را حسابی سر ذوق می‌آورد. در بازی‌های تحسین برانگیز و تماشایی تیم بازیگری فیلم به خصوص مهدی هاشمی، پانته‌آ بهرام، نگار جواهریان، مهران احمدی و صابر ابر هم نمی‌توان خدشه و خللی وارد کرد چرا که اتفاقاً حضور آنها تأثیر زیادی در کیفیت «هیچ» دارد و نمی‌گذارد حواس تماشاگر پیِ نقص‌ها و کاستی‌های فیلم برود. اما با تمام این اوصاف کلیت «هیچ» اسیر ایرادهایی است که بیش از هر چیز در نگرش کاهانی نسبت به مضمون و درون‌مایهٔ فیلم ریشه دارد. ادامه…


 

از یک تصویر شروع می‌کنم.

گفت‌و‌گو با دن چاون برندهٔ جایزهٔ اُ. هنری

دن چاون متولد ۱۹۶۴ آمریکاست. از او تا به حال چهار کتاب منتشر شده است. رمان آخرش «منتظر جوابت باش» آگوست ۲۰۰۹ به ویترین کتابفروشی‌ها آمده است. کارهای قبلی او هر کدام به تنهایی توانسته‌اند افتخارات زیادی کسب کنند از جمله جایزه اُ. هنری، کتاب سال از دید رسانه‌ها، جایزه پوشکارت و…

کتاب درخشان و مهجور «درمیان گم‌شدگان» گزیده‌ای از داستان‌های دو مجموعهٔ نخست اوست که امیرمهدی حقیقت آن را به فارسی برگردانده و نشر مرکز منتشر کرده است.

همسر چاون، شیلا شوارتز، نویسنده و برندهٔ جایزه اُ. هنری دوسال پیش به دلیل ابتلا به سرطان از دنیا رفت و چاون هم اکنون با دو فرزندش در کیلولند زندگی می‌کند.

آنچه می‌آید گزیده‌ای است از گفت‌و‌گوی او با نشریهٔ رامپس در سپتامبر ۲۰۰۹. ادامه…


 

دربارهٔ الی…

یادداشتی بر فیلم «بالا» ساختهٔ پیتر داکتر و باب پترسون

حتی اگر از آن دسته آدم‌هایی باشیم که شعار مبنایی مینی‌مالیست‌ها مبنی بر «Less is more» (کم، زیاد است) را نمی‌پذیرند و آن را متناقض‌نمایی تهی از واقیت می‌پندارند باز هم نمی‌توانیم سکانس مرور فشردهٔ زندگی کارل فردریکسون و همسرش الی را در این آخرین ساختهٔ کارخانهٔ رؤیاسازی پیکسار تحسین نکنیم. سکانسی که به موجزترین شیوهٔ ممکن صمیمیت رشک‌برانگیز نهفته در زندگی این خانواده را به تصویر می‌کشد و غم‌ها و شادی‌ها و آرزوهای این زوج را نشان‌مان می‌دهد. این سکانس فقط در چهار دقیقه با دیزالو‌ها و جامپ‌کات‌هایی که از آن‌ها خلّاقاته، دقیق و به‌جا لابه‌لای محیط‌های کم‌نور و خفهٔ کلیسا و بیمارستان یا فضاهای پراز رنگ و نور تپه و آن خانهٔ رؤیایی استفاده شده و به مدد ریتم سیال موسیقی‌اش که به تناسب حال و هوای هر فصل روندی پرشتاب و گرم یا ملایم و سرد به خود می‌گیرد و با بازی کردن با ایدهٔ بدیع بستن کروات برای نشان دادن گذر زمان، بیم‌ها و امیدهای چند دهه زندگی کارل و الی را با ایجازی مثال‌زدنی به تصویر می‌کشد. جایی که کارل و الی بعد از اینکه نمی‌توانند صاحب بچه‌ای شوند تصمیم می‌گیرند به رؤیای ماجراجویانهٔ دوران بچگی خودشان جامهٔ عمل بپوشانند و به آن سفر عجیب و غریب بروند. اما آماده شدن برای سفر تا دوران پیری‌شان به طول می‌انجامد و با رفتن الی، کارل تنها می‌ماند. با این همه حضور و تأثیر نامرئی الی تا پایان فیلم بر داستان سایه می‌اندازد و به همین خاطر معتقدم فیلم «بالا» دربارهٔ الی و آرزوهای اوست.

از شخصیت ماریون کرین (جانت لی در «بیمار روانی» آلفرد هیچکاک) تا شخصیّت قاتل فیلم هفت دیوید فینچر (با بازی کوین اسپیسی) همواره شاهد شخصیت‌هایی بوده‌ایم که به خاطر نقطهٔ ثقل و کاتالیزور بودن‌شان علی‌رغم نقش‌آفرینی کم‌رنگ‌شان همهٔ قصّه را هم‌چون چتری زیر پوشش تأثیر خود درآورده‌اند. پرداخت شخصیت‌های سایه‌وار و چینش‌شان در فیلم‌نامه به‌گونه‌ای که با حضور کوتاه‌شان تعلیق‌ها و بزنگاه‌های مهمّی در روند روایت ایجاد کنند امری است که در تاریخ سینما سابقه‌ای طولانی دارد. امّا در مدیوم انیمیشن ـ جایی که مخاطب اصلی و سنّتی‌اش کودکان و نوجوانان هستند ـ و قبل از جسارت باب پترسون، فیلم‌نامه‌نویس «بالا» کم‌تر شاهد بروز چنین روایت‌ها و شخصیت‌پردازی‌های خطیری بوده‌ایم.

بخش اعظمی از شخصیت الی بدون هیچ‌گونه دیالوگی، به عنوان منبعی برای عشق و مهربانی ساخته شده است. او همه‌جا هست. اولین بار با آن کتاب دست‌نویس ماجراجویی عجیب و غریبش فکر سفر به آبشار بهشت و داشتن خانه‌ای در آن‌جا را به ذهن کارل می‌اندازد. بعد از مرگش نیز این ابعاد دیگر شخصیتش است که لحظه به لحظه در رفتارها و تصمیمات کارل بروز می‌یابند. چه آن‌جایی که نگهداری و معاشقه‌اش را با قاب عکس الی می‌بینیم و چه آن‌جا که با بهانه و بی‌بهانه نگاه‌های کارل به آسمان و درددل‌هایش با الی تبدیل به یکی از موتیف‌های فیلم می‌شود و چه آن‌جا که به تماشا نشستن آلبوم عکس‌های الی آن تحول نهایی را در کارل به وجود می‌آورد.

راستی تا حالا فکر کرده‌اید اگر لطافت حضور نامرئی الی در «بالا» نبود ما چگونه می‌خواستیم کارل فردریکسون و بداخلاقی‌ها و بدعنقی‌هایش را با راسل و آن پرندهٔ عجیب و بقیه تحمّل کنیم؟ برای لحظاتی راسل و بامزگی‌هایش را در نظر نگیرید. اصلا خود این‌که شخصیت اول یک انیمیشن، پیرمردی بازنشسته، ترش‌رو و غرغرو با چهره‌ای آن اندازه زشت ـ‌به کنتراست بی‌قوارهٔ قاب عینک کارل و دماغش دقت کرده‌اید؟!‌ـ باشد ایده‌ای جسورانه برای یک انیمیشن نیست؟ البته کارل تا آخر انتها این‌گونه نمی‌ماند و بالأخره یخ‌هایش آب می‌شوند و آن‌قدر دوست‌داشتنی می‌شود که وسط نزاع تن به تن نهایی‌اش با چارلز مونتز و وقتی دندان‌های مصنوعی‌اش بیرون می‌افتند نمی‌دانیم به این کارش بخندیم یا با او هم‌ذات‌پنداری کنیم و نگران سرنوشتش شویم . اما چه اتفاقی می‌افتد که درون‌مایهٔ ابتدایی تلخ و سرد فیلم در ادامه آن‌قدر شاداب و شیرین و بانشاط و جذاب می‌شود؟ به نظر می‌آید پاسخ این سؤال را باید در سه گزاره جُست. یکی مایه‌های اسطوره‌ای و کهن الگویی قصهٔ فیلم «بالا» است و دیگری ایده‌های سوررئالیستی و وهمی داستان «بالا» و مهم‌تر از همه شخصیت بامزه‌ای به نام راسل. (باور می‌کنید داریم همهٔ این حرف‌های جدّی را دربارهٔ یک انیمیشن می‌زنیم؟!)

اولین قصه‌ای که بعد از دیدن «بالا» به یادش می‌افتیم قصه «جادوگر شهر اُز» است. جایی که گردباد، خانه قهرمان داستان «دوروتی» را به دوردست‌ها می‌برد. به نظر می‌آید درون‌مایهٔ آزادی از هر آنچه رنگ زمینی‌ها را دارد و پرواز با خیال‌ها و آرزوها از درون‌مایه‌های مشترک «بالا» و «جادوگر شهر اُز» هستند. فقط لحظه‌ای راحتی و سیالیت کنده شدن خانهٔ کارل و الی از زمین و نگاه‌های متحیر مأموران خانهٔ سالمندان را به یاد بیاورید.

یکی از مایه‌های اسطوره‌ای قصهٔ «بالا» کهن‌الگوی سفر قهرمان است. جایی که قهرمان ما قرار است بعد از تحمل رنج‌های فراوان به سرزمین رؤیایی خود و الی برسد. آن درهٔ زیبا در آمریکای جنوبی با هر تفسیر و تأویلی تمثیلی از بهشت است. (الی نام آبشار آنجا را «آبشار بهشت» می‌نامد) در این باره بسیار می‌توان گفت و تفسیر و تحلیل‌های بسیاری می‌توان ارائه داد. اما تنها ذکر همین نکته کافی به نظر می‌آید که وقتی پیکساری‌ها می‌خواهند همه چیز را به بازی بگیرند کار را به آن‌جا می‌رسانند که در به‌هم خوردن نظم همه چیز، جای پیرمرشد و قهرمان عوض می‌شود و باید کارل ۷۸ساله بیاید و از راسل ۸ساله درس زندگی و پختگی بیاموزد!

اگر نه همهٔ ما که مطمئناً بسیاری از ماها در همان دوران طفولیت وقتی برای اولین بار بادکنکی پر از گاز هلیوم به دست گرفته‌ایم با خودمان نشسته‌ایم و حساب و کتاب و خیال‌بافی و آسمان و ریسمان کرد‌ایم که کاش می‌شد به جای یک بادکنک آن‌قدر می‌توانستیم بادکنک داشته باشیم که از زمین کنده بشویم و پرواز کنیم. کدام‌یک از ما اما فکر می‌کرد روزی بتواند رؤیای بچگی‌اش را با این بدویت و خلوص نقش بسته بر پردهٔ نقره‌ای ببیند؟ در واقع سازندگان «بالا» با تکیه بر همین ایده‌ای که از دوران بچگی هر کسی ممکن است در ذهنش ته‌نشین شده باشد نهایت آزادی و بی‌قیدی را برای خیال‌بافی‌ها و وهم‌ریسی‌های خود قائل شده‌ند و با بستن ۱۰هزار بادکنک به کلبهٔ پیرمرد آن را از زمین کنده‌اند و به اعماق آسمان‌ها فرستاده‌اند. امروز پیکساری‌ها جایی ایستاده‌اند که هر چه به ذهنشان بیاید و هر چه دلشان بخواهد را، هر چقدر عجیب و غریب و ناممکن هم به نظر بیاید می‌توانند بسازند. ایده‌های سوررئالیستی «بالا» را به یاد بیاورید. وقتی خانهٔ پرندهٔ کارل فردریکسون مثل قالیچهٔ سلیمان بر فراز شهر راه می‌افتد، مردم شهر مثل ما بیننده‌های این طرف پرده مبهوت این اتفاق می‌شوند. آن‌جایی که انعکاس نور هزاران بادکنک رنگی به داخل اتاق دختربچه‌ای در فراز آسمان‌خراشی می‌تابد و کودک را ذوق‌زدهٔ این زیبایی می‌کند یا آن‌جایی که خانهٔ کارل از پشت سر شیشه‌پاک‌کنی که بر فراز برجی بلند مشغول کار است رد می‌شود یا این ایده که کارل بدون هیچ‌گونه مشکلی از جانب اطافیان یا موانع انسانی هر کاری دلش خواست انجام دهد و با بادکنک پرواز کند و مثال‌های بسیار زیاد دیگری از این دست همگی خبر از عمق شور و بداعت‌های ذهنیّت‌های حاکم بر پیکساری‌ها می‌دهند.

دربارهٔ راسل چه می‌توان گفت؟ او را ـ‌با تمام جزئیاتش و با آن چهرهٔ دوست‌داشتنی دو رگهٔ آسیا آمریکایی‌ و آن لهجه و آن شمایل خپل‌گونه و …‌ ـ فقط باید به نظاره نشست و از همهٔ شیطنت‌ها و تنبلی‌ها و معصومیت‌ها و حتی آرمان‌خواهی‌هایش لذت برد و بدان‌ها خندید. از روی اعصاب بودنش در سکانس معرفی‌اش گرفته تا ترسی که در میمیک صورتش هنگام ایستادن در ایوان خانهٔ پرندهٔ کارل و تا آن‌جایی که نمی‌تواند از طناب بالا رود و چندین موقعیت و مثال دیگر را اگر از «بالا» حذف کنیم چیزی از آن باقی نمی‌ماند. تازه این‌ها بدون درنظر گرفتن تأثیر نهایی و کنش‌مند بودن شخصیت راسل و ارتباطش با کارل است.

برای مایی که «بالا» و دیگر محصولات جادویی پیکسار را از پشت مونیتورهای کوچک کامپیوترهامان یا نهایتاً در قاب‌های بزرگ‌تری همچون سینماهای خانگی تماشا می‌کنیم و نه می‌دانیم باندهای چندده‌گانهٔ صوتی با ما چه می‌توانند بکنند و نه می‌دانیم سینمای سه‌بعدی چیست، صحبت دربارهٔ آخرین فن‌آوری‌های انیمیشن‌سازی والت دیزنی و پیکسار امری غریب و سخت‌فهم است. صحبت از نرم‌افزاری ابداعی که با الگوریتمی خاص حرکات ده هزار بادکنک و نخ‌های متصل به هر کدامشان را و اثر حرکتی فیزیکی‌شان را بر خانهٔ کارل تنظیم و پیش‌بینی می‌کند یا مثلاً دانستن در این‌باره که پیکسار به منظور آغاز این فیلم با دو تن از متخصصان پرواز با بالون جهان همکاری کرده و صندلی‌ای را با اتصال به صدها بادکنک هلیومی به پرواز درآوردند تا از این طریق بتوانند حرکت دقیق هر یک از بادکنکها را محاسبه کنند و هزاران رنج‌ دیگری که سازندگان «بالا» طی پنج سال گذشته برای ساختن این شاهکار متحمّل شده‌اند را به کناری می‌نهیم و هم‌چون کارل و الی و راسل غرق رویاهامان و خود «بالا» می‌شویم. پیکساری‌ها هر سال با ساختن محصولی جدید نه تنها همه را انگشت به دهان می‌کنند بلکه سال به سال کار خودشان را نیز سخت‌تر می‌نمایند. سال گذشته وقتی اندرو استنتن سازندهٔ «وال ئی» در مصاحبه‌ای گفته بود که طرح ساخت فیلمش از ده سال پیش آماده بوده و این همه مدت فقط منتظر پیشرفت‌های فنی استودیوها به تصویر کشیدن آنچه در ذهن داشته نشسته شاید کمتر کسی باور می‌کرد که این کارخانهٔ رؤیاسازی بتواند سال بعدش نیز این موفقیت را تکرار کند.

در آخرین دقایق نوشته شدن این یادداشت خبر رسید که «بالا» به عنوان یکی از نامزدهای ده گانهٔ جایزهٔ اسکار بهترین امسال معرفی شده است. اتفاق کم‌نظیری که قبل از این‌ها فقط یک‌بار روی داده بود. حالا شاید راحت‌تر با این مسأله کنار بیاییم که چرا فرانسوی‌ها افتتاحیهٔ جشنوارهٔ کن سال گذشته را به کارل بدترکیب و راسل بامزه داده‌اند.

راستی یادمان باشد که کارل در انتهای فیلم و در جشن پیشاهنگی «بزرگ‌ترین نشان و درجه»ای را که می‌شناسد به راسل می‌دهد: «نشان الی»!


 

در جزیره ماندن و در «فیروزه» بودن.

یکم:

شاید بهتر باشد همین اول بگویم قرار است چه کار کنم. یعنی آن چیزی که باید صبر کنید آخر نوشته بخوانید را همین جا اعلام کنم. حقیقت این است می‌ترسم چیزی دستگیرتان نشود چرا که بنا دارم در این یادداشت مدام از این شاخه به آن شاخه کنم. درست‌ترش اینکه در موضوعی با این‌ همه شاخه، کار من نیست هی این‌طرف و آن‌طرف نزنم.

فرض کنید قرار است ژاپن را ببنید. چطور می‌توانید این کار را بکنید بی‌آنکه از این جزیره به جزیره دیگر نروید. حال آنکه ژاپن یعنی همین جزیره‌های پراکنده.

به همین دلیل است که می‌خواهم پیش از شروع، تمام کنم و بگویم ژاپن تا زمانی کشور جزیره‌های پراکنده است که آب‌شدن یخ‌های قطب جنوب، جزیره‌هایش را به هم نچسباند. و همین‌جا به تمام وبلاگ‌هایی که این روزها حکم جزیره دارند بگویم: ژاپن بمانید!

دوم:

گونه‌گونه کردن و نوع‌شناسی وبلاگ طلبه‌ها اگر چه از آن مسایل داغ و اهمیت‌دار نبوده است و حتی بتوان گفت اصلاً مسئله نبوده است (برای مثال مقایسه کنید میان این دو کلید‌واژه در گوگل: “انواع مدل‌های سونی اریکسون” و “انواع وبلاگ طلبه‌ها”) لکن مگر همیشه باید به مسایل پرداخت؟

البته این‌گونه هم نیست که هیچ حرفی از آن به میان نیاید. هر ازچند گاهی مطالبی منتشر می‌شود در همین رابطه.یا نشستی برگزار می‌شود یا کارگاهی. حتی نگارنده به عنوان نمونه مجموعه‌ای در قم سراغ دارد که کار‌و‌بارش بی‌ارتباط به وبلاگ و وبلاگ‌داری طلبه‌ها نیست.

سوم:

وقتی می‌گویم طلبه،عجالتاً بایست چند گروه را ـ‌با وجود اینکه در حوزه درس خوانده باشند، هنوز هم بخوانند، تدریس کنند، در مرکز مدیریت حوزه پرونده داشته باشند و امثال این‌ها‌ـ جدا کرد. یعنی می‌خواهم بگویم خیلی‌ها آخوند، روحانی، طلبه یا هر چیز دیگری از این دست هستند که در این یادداشت کاری به آن‌ها نداریم.

مثلاً ممکن است مراجع تقلید هم در فضای مجازی صفحه داشته باشند، که اتفاقاً قریب به اتفاق آنان هم دارند، لیکن صحبت ما بر سر آن‌ها نیست. همین‌طور بر سر سایت استاندار قم! بر فرض اینکه اصلاً چنین سایتی وجود داشته باشد. این درست است که استاندار قم روحانی ست، تحصیلات حوزوی دارد و ممکن است هنوز هم در حال تحصیل یا تدریس باشد. لیکن این سایت “حجت‌الاسلام ….”نیست که وقتی روی آن کلیک کردیم بتوانیم بگوییم در صفحه شخصی “حجت‌الاسلام….” هستیم. این سایت استاندار قم است و لابد تویش قرار است از آخرین طرح‌های به‌شدت عمرانی قم مطلع شویم و یا پروژه‌هایی “در راستای خدمت رسانی به مردم شریف قم”. به این نمونه می‌توان موارد متعدد دیگری در فضای وب افزود که اگرچه در نهایت منتسب به یک روحانی‌ است اما صفحه‌ٔ شخصی به حساب نمی‌آید و به همین دلیل از بررسی ما خارج است!

از طرف دیگر شاید بتوان به این صفحات شخصی مواردی را اضافه کرد که آن قدرها هم صفحهٔ شخصی نباشند. مثلاً یک وبلاگ گروهی طلبه‌ای، که هنوز دستخوش قوانین پر طمطراق وبلاگ‌داری نگشته باشد و با فرایندی ساده پیش برود. یا فضاهایی در شبکه‌های اجتماعی، نظیر فیس بوک و فرند فید و مای اسپیس، که امکان نوشتن مطالب شخصی به فرد می‌دهد.

با این مقدمه چیدن‌ها و دایره‌کشیدن‌ها و آدم‌ها را هی توی دایره بردن‌ و بیرون آوردن‌، به نظرم تا حد زیادی روشن شده باشد که وقتی در ادامه بگویم “وبلاگ طلبه‌ها” دقیقاً چه نوع خاصی از آن منظورم خواهد بود.

چهارم:

طی این دوسال و چند ماهی که با “چند نفر طلبه “سرگرم بودم، چهار پنج باری شد که فهرست بلندبالایی (هر بار در حدود صد، صد و بیست تا) از وبلاگ طلبه‌ها قطار کردم و بنا‌گذاشتم به مطالعه. گاهی فقط یک پست، گاهی دو پست، گاهی تمام آرشیو!

قسمتی از این وبلاگ‌ها، که تعدادشان کم هم نبود، اشتباه‌های متنی فراوان داشتند، از غلط املایی گرفته تا دستوری. نوع نوشتارشان اگر احیاناً محاوره نبود، بسان ترجمه‌های می‌نمود از حاشیهً ملاعبدالله!

گاه مدت زیادی به‌روز نشده بودند و البته به لحاظ محتوا هم تا حد زیادی در این نکته اشتراک داشتند که به نوعی “صفحه شخصی” را ترجمه تحت‌الفظی واژهٔ “منبر” انگاشته بودند، و با انعطاف ناپذیری خاصی، گویی از یک سری اصول متقن و مسلم وبلاگ نویسی پیروی می‌کنند که اجازه هیچ‌گونه خلاقیت و تنوعی را نمی‌دهد. البته به نظر مجموعه‌هایی باشد که چنین اصول متقن و مسلمی را تنظیم کند و آموزش دهند. از جملهٔ آن‌ها همان مؤسسه‌ای که پیش‌تر ذکر کردم!

این دسته از وبلاگ‌ها را که کنار بگذاریم، با سیاه‌نمایی‌ها و مبالغاتی که بعید نیست رخ داده باشد، به گونه وبلاگ‌هایی می‌رسیم که به معنی دقیق صفحات شخصی‌اند. چطور شما توی اتاقتان از دراز کشیدن به دلیل تنافی با نزاکت ابا ندارید، چرا که اتاقتان را محیط شخصی‌تان می‌دانید، صاحبان این گونه وبلاگ‌ها نیز تا حد زیادی همین‌طورند. یعنی ممکن است همان‌طور که دراز کشیده‌اند وبلاگ بنویسند!

و این یعنی فاصله گرفتن از آن اصول دیکته شده‌ٔ معین و غیرقابل تخطی. (نگارنده در هر حال به حریم‌ها و حدودی که یک طلبه می‌بایست رعایت کند واقف است و منظور آن نیست که هر چیزی از زبان یک طلبه قابل انتشار است). در میان این دسته هم ممکن است وبلاگ‌هایی باشد که خوب نوشته نشده باشند. غلط املایی داشته باشند. اصول نگارش ندانند،لیکن اشتراک آنجاست که تفاوت یک مأموریت ویژه با اهداف استراتژیک معین و از پیش‌تعیین شده، با داشتن یک صفحهٔ شخصی به‌خوبی درک شده است! مشاهدات و زندگی روزمره نقش عمده‌ای در این گونه وبلاگ‌ها دارد و آن چه وبلاگ این طلبه را از صفحات شخصی دیگران جدا می‌کند، نوع نگاه اوست به زندگی و پیرامون و اطراف نه منبر وعظ و خطابه‌اش.  همین طور که بنا به علاقه و تخصص فرد بتوان شعر و داستان و خاطره و چیز‌هایی از این دست در وبلاگ پیدا کرد، گاهی شاید منبر وعظ و خطابه هم به کار باشد یا مطالبی جدی و علمی. واساساً مگر نمی‌توان همین‌طور که توی اتاق با لباس راحتی روی کاناپه لم داده‌اید، تعلیقهٔ اسفار بخوانید؟

پنجم:

صاحبان این گونه وبلاگ‌ها بنا به نوع فعالیتشان ممکن است در نشریات یا رسانه‌های دیگر نیز بنویسند. شاعرانشان شعر بگویند، داستان‌نویسان داستان‌سرایی کنند، جدی‌ترها، آن‌ها که مقاله می‌نویسند، به این‌طرف و آن‌طرف مقاله بفرستند و یا اصلاً تمام این کارها را با هم انجام دهند. اما کجا را می‌توانند پیدا کنند چون این صفحات‌شخصی که ملک خودشان باشد؟ که آقا بالاسر نداشته باشند، از ویراستار به کارشان ایراد نگیرد تا سردبیر؟ که مجبور به رعایت هزار ماده و تبصره داخلی و خارجی نباشند؟ کجاست که اگر با تمامشان و شخصیتشان، گاهی به دلیل انسان بودن، دلشان گرفت بتوانند بی‌پروا بنویسند: امروز دلم گرفته!

کجاست که اگر غم داشتند، درد داشتند، دچار پریشانی شدند، از درد غم و پریشانی‌شان بنویسند و کسی به آن‌ها نگوید :حاج آقا شما دیگه چرا؟

کجاست که بتوانند خاطرات تلخ و شیرین زندگی طلبگی‌شان را بنویسند از تجربه‌های زیستی خود‌ بگویند و بی‌محابا بخشی از  تاریخ شفاهی مهجور حوزوی‌ها را رقم بزنند.

این است که فرد با وجود اینکه ممکن است جای دیگر یا جاهای دیگری نیز بنویسد، ترجیح بدهد وبلاگش را برای خودش نگاه دارد.

ششم:

و باید به گروه بالا اضافه کرد طلبه‌هایی را که بدون ذکر عنوان طلبگی‌شان ویا حتی با نام مستعار وبلاگ می‌نویسند و شاید معتقدند زندگی متفاو‌تشان خارج از چارچوب‌های شناخته شده برای مردم است و عافیت را در این می‌بینند که زیاد هم چارچوب‌های ذهنی مردم را این‌ور و آن‌ور نکنند و از طرفی کیست که نداند حکمرانی در جزیره‌ای که خودت ساخته‌ای، بر و رویش داده‌ای و در نهایت ملک شخصی‌ات است تا چه حد خوشایند است و اساسا باید در “استرانگ هولد”  دهکده ساخته باشی و  کدخدایی کرده باشی تا بدانی جزیره داشتن یعنی چه!

صفحات شخصی به مثابه جزیره‌هایی تک‌سرنشین که میان آب‌ها خلق می‌شوند و بی‌آنکه دیوار داشته باشند عنوان “چاردیواری “به خود می‌گیرند. (نگارنده دوباره تأکید می‌کند به حدود و ثغوری که یک طلبه می‌بایست رعایت کند معتقد است)

آخر:

فیروزه تا بود، از مشتریانش بودم و چون نبود، از حسرت خورندگان نبودنش! و اینکه مرتضی کاردر عزیز خبر از شروع دوباره‌ٔ فیروزه می‌دهد، خودش تطیّر نیک است.خاصه با تغییراتی که بناست صورت گیرد و طلبه‌های بااستعدادی که قرار است به فیروزه بیایند. شاعرانشان شعر بگویند، داستان‌نویس‌ها داستان‌سرایی کنند، سینمایی‌هاشان مقاله بنویسند و یا همه‌ٔ این کارها را با هم انجام دهند، اما در نهایت آن چه خود فیروزه قبل از آغاز باید پاسخی برایش بیابد این است که تا چه حد می‌تواند فردیت این طلبه‌ها را محترم بشمارد؟ تا کی اجازه می‌دهد خودشان باشند؟ تا کجا برا‌یشان همان گوشهٔ دنج طبقه دوم می‌ماند با صندلی‌های راحتی و چای و نسکافه برای خواندن تعلیقه‌ٔ اسفار؟

و بالاخره اینکه فیروزه می‌تواند ژاپن باشد برای این جزیره‌های پراکنده؟

*سردبیر نشریهٔ چند نفر طلبه