دیگر میتوانم بمیرمدر میانههای جلد دوم در «جستجوی زمان از دست رفته»، کتاب «آقای پروست» را ملاقات کردم. مدهوش بودم. متحیر بودم. آّشفته و سرگردان بودم و هر چیزی را که به پروست مربوط میشد، با اشتها میبلعیدم. نمیدانستم این پروست دیگر از چه قماشی است. هر چه پیشتر میرفتم، عطش بیشتری برای دانستن از پروست و در جستجو… پیدا میکردم. ادامه… |
|
اردکهای چاق و مدادهای عاشقبسیاری از دردها بیهیچ زحمتی دیده میشوند و دردکشیدهها را بینیاز میکنند از واگویهکردن و شرح درد. اما دردهای دیگری هم هستند که در نقطهای مبهم از روح و جان آدمها خانه میکنند و به زندگیشان گره میخورند. بیآنکه اثری از خود به جای بگذارند و بیآنکه بشود به خیال نشان دادن محدوده و مکانشان روی نقطهای دست گذاشت. «دیده نشدن»، «تنها بودن» و «فهمیده نشدن» نمونههایی از دردهای بینشاناند. ادامه… |
|
نمایش حقیقت بدون خلاقیتشکارچی شنبه روایتی از زندگی روحانی اسرائیلی، هانان کولات است. فیلم با حضور نوهٔ هانان در سرزمینهای اشغالی آغاز میشود و به شرح زندگی هانان از نگاه او میپردازد. هانان در میان اسرائیلیها نفوذ زیادی دارد. او کسی است که با استناد به کتابی که در اختیار دارد، در میان مردم اسرائیل احکام یهود را اجرا میکند. این ظاهری است از دینداری او. ادامه… |
|
سایه روشنهاشاید اصلیترین آفت تفکر فلسفی توقف در تعاریف ذاتگرا و فراموشکردن درهمتنیدگی مرزها در فضای بیرون از ذهن و بیتوجهی به تنوع و تکثر موجود در متن زندگی است. این آفت در هنر سفارشی و تزیینی هم وجود دارد؛ هنری که با ترسیم فضاهای آرمانی و ذهنی هنرمند، واقعیتی به نام متن زندگی را نادیده میانگارد و آثاری سرد و بیروح را به مخاطب تحمیل میکند. ادامه… |
|
قند در دل سینما آب میشود
«یه حبه قند» فیلمی است که اهل سینما را راضی میکند و حداقل ابعاد فنی و هنریاش در مقیاس سینمای ایران انتظارات را برآورده میکند. فیلمی که با تخطی عامدانه از ساختار کلاسیک سهپردهای، دو فضای حسی متفاوت (شادی و غم) را بر حادثهای تلخ، لولا میکند. اتفاقات سادهای که در طول فیلم میافتد برای همهٔ ما آشناست. همهٔ ما این شرایط را دیدهایم و بیشترشان را در مورد خودمان لمس کردهایم. ادامه…
و من هوس شمردن رکعتهای نمازت را بیشتر از هر وقتی در سر دارم
ببخشید دایی عزتالله! ببخشید که نان تازه نبود سر سفره صبحانهتان. میدانم، میدانم که دلگیر بودی و بیشتر از همه از من، اما این رسمش نبود. رسمش این نبود که هیچ نگویی و فقط از قاسم بگویی و آه بکشی. رسمش این نبود که همه دلخوریهایت را آوار کنی سر من و بغض را گلوگیرم کنی. ادامه…
مرگِ مرگ
اگر در دورۀ «به همین سادگی»، عدهای از منتقدان، او را به تکرار ایدههای شنیده شده و بستن آرایههای تصویری به حفرههای داستانی و در نهایت، برداشتن کلاه بیننده و منتقد در بازیهای بصری و میزانسنهای نمایان فیلم متهم کردند، اینجا و در «یه حبه قند» جایی برای این حملات باقی نمیماند؛ یه حبه قند هم تازه است و هم خوشساخت. ادامه…
فرشتهٔ کوچک خوشبختی یا تا شقایق هست…
خیلی راحت میتوان در بازگویی داستان «یه حبه قند» گفت ماجرای عروسیای است که عزا میشود ولی نمیتوان به راحتی از کنار آن گذشت که اگر این گونه داستان را ساده کنیم در واقع چیزی از فیلم نگفتهایم. نمیخواهم باز به راحتی نامی از فرش ایرانی و زندگی ایرانی بیاورم تا به ساختار فیلم ایرانی برسم. به نظر من فیلم را جور دیگری باید دید. ادامه…
زندگی با طعم کودکانه
زمانی که در«خیلی دور، خیلی نزدیک» انسانی را به تماشا نشستم که با ابزار رصد آسمان، به چشمچرانی زمینیان مشغول بود، به این فکر میکردم که فیلمساز جدای از مهارت فیلمسازیاش آدمی را خوب میشناسد و به هزارتوی پیچیدهٔ شخصیت انسانها، بارها اندیشیده است. ادامه…
«یه حبّه قند» برای شیرینکامی کافی نیست!
اگر از یک فیلم سینمایی فقط تناسب و توازن حداقلی اجزایش را بخواهید، «یه حبّه قند»، بهترین و خلاقانهترین فیلم کارنامهٔ میرکریمی خواهد بود. فیلمی که سعی میکند با قرار دادن متنوعترین موقعیتها، شخصیتها، حسها و روابط عاطفی کنار همدیگر، همچون یک تابلوی نقاشی پرجزئیات، شلختگیها و بینظمیهای زندگی روزمره را حذف یا فشرده کند و استعارهای از واقعیت و زیستجهان پیرامون گردد. ادامه…










