بیابانی با بوی مرگ
نگاهی به رمان «پنجاه درجه بالای صفر» نوشتهی علی چنگیزی
«هیچکس دلش نمیخواهد بعد از ریختهشدن قطعههای یک دومینو با شکلی بیسر و ته مواجه شود.» این را دومینوبازها خوب میدانند و برای همین قطعههای دومینو را جوری کنار هم میچینند که هم خوب به هم چفت شده و هم خوب روی زمین پهنشوند.
فصلهای رمانی که نه بهصورت تکخطی، بلکه با شکست زمان و تعدد زاویهی دید روایت میشود، به مثابهی قطعههای دومینو هستند. پس نویسندهای همچون علی چنگیزی با نوشتن رمانی همچون «پنجاه درجه بالای صفر» نباید اهتمامش به چینش قطعههای رمان از یک دومینوباز کمتر باشد. چرا که هیچ مخاطبی دلش نمیخوهد بعد از تمام شدن فصلها با شکلی بیسروته مواجه شود و با سختی بهدنبال بهانهای باشد که وجود بعضی فصلهای زائد را توجیه کند.
بدون شک چنگیزی با زبان داستانی گرم –و البته تند و گزنده– ، ظرفیت طنز شفاهی کاراکترها، جذابیت موقعیتهای داستان، کوتاهی فصلها و تنوع زاویهی دید، مخاطب را تا پایان همراه کرده و سرگرم میکند و حتا گرمی هوای بیابان و بوی عرق تن آدمهای کثیف و ناشُستهی داستان هم باعث دلزدگی خواننده نمیشود. اما نمیتوان گفت شکل پایانی این دومینو چیز خوبی از کار درآمده.
در «پنجاه درجه بالای صفر» –با مسامحه– سه ماجرا با زمانهای متفاوت و بصورت پراکنده روایت میشوند. ماجرای یک زندانی (علیستوده) که مرخصیاش را با نیت نجات زندگی همسلولیاش، تبدیل به فرار از زندان میکند، ماجرای سربازی ترسو (سعید) که از پاسگاه صفرمرزیِ محل خدمتش فرار میکند و ماجرای امربَر آن پاسگاه (مرادی) که به دنبال کشف قاتلین یک جنایت با معاون فرمانده همراه شده است.
با دید انصاف، هر کدام از این سه داستان به میزان کافی تعلیق دارند و آنگونه که شایستهی یک متن داستانیست مخاطب را برای پایان ماجرا تنشه نگه میدارند و علاوهبراین، لذت کشف رابطهی این سه داستان که به موازات هم روایت میشوند، انگیزهی مضاعفی را برای رسیدن به انتهای کتاب ایجاد میکند. اما مشکل اساسی زمانی خود را نشان میدهد که میفهمیم سرباز فراری ماجرای دوم در مسیر فرارش به پمپ بنزینی میرسد که علیستوده و همدستنانش –که قصد فرار به آن سوی مرز را دارند– در آنجا اطراق کردهاند، و ناباورانه توسط آنان به قتل میرسد و چون این جماعت فراری –به خاطر ناموفق بودن سرقتشان از بانک– خود نیز با هم درگیر شدهاند، دو نفرشان کشته میشوند و جنازههای پوسیدهشان بعد از شش ماه میشود بهانهی شکل گرفتن ماجرای سوم!
نقاط اتصال سطحی ماجراها از یک سو و عدم توازن دراماتیک ماجراهای تکه شده از سوی دیگر، نه تنها شکل کلی اثر را خراب کرده، بلکه ذهن خواننده را با سوالهایی بیجواب به حال خود باقی میگذارد.
در پایان داستان اگرچه قبول کنیم روایت اول و دوم (به دلیل همزمانی وقایعشان و وحدت رویهشان در هراس و تعلیق مفهوم فرار) تکمیلکننده و مرتبط با یکدیگرند، اما هرگز نمیتوان دلیل روشنی برای پرداخت نویسنده به ماجرای سوم پیدا کرد. اینکه چرا چنگیزی تاکید داشته ماجرای نیمه پلیسی «مرادی» و «استوار» را به رمان خود اضافه کند و چرا نهایتاً با این منطق ضعیف که «وقتی کسی رو نداشته باشی که سر قبرت بیاد بیاد یعنی اصلاً قبری نداری» و «این جسدها حالا هرکی می خوان باشن باشن، هیچوقت زنده نبودن» (از متن کتاب. ص۲۰۳) آنها را از ادامهی تلاش خود منصرف میکند و این ماجرا را به پایانی بیسرانجام ختم میکند؟
نباید این را فراموش کنیم که جذابیت ذاتی شکستِ زمان در روایت، بهتنهایی موجب قوت یک اثر روایی نخواهد شد. و بهطور مثال اگر سبک اینچنینی در فیلم «۲۱ گرم» خوش میدرخشد و «بابل» را ماندگار میکند و موجب توفیق «سمفونی مردگان» و «استخوانهای خوک و دستهای جزامی» میشود، بدین خاطر است که تکههای جدا از هم، پس از اتمام روایت هم از لحاظ منطق داستانی و هم از لحاظ بار دراماتیک، ترکیبی قابل قبول پیدا میکنند. بیننده و خواننده در این آثار دیگر ذهنش به این مشغول نمیشود که وجود یک یا چند سکانس یا فصل ضرورت داشته است یا نه؟ بلکه آنقدر تکهها با ظرافت و دقت کنار هم چیده شدهاند که گویی هیچ فرمی جز شکستِ زمانی و تعدد زاویهی دید نمیتوانسته عهدهدار روایت داستان شود.
علاوه بر آنچه گفته شد، رمان چنگیزی دچار نقص بزرگ دیگری نیز هست. فقدان منطقی محکم و استوار در کلیدیترین و اساسیترین بخش داستان یعنی تلاش علی ستوده (زندانی فراری قصه) برای نجات همسلولیاش. سینا یک جوان حدودا ۲۲-۲۳ سالهاست که در نوجوانی مرتکب قتل عمد شده و اولیای دم به چیزی جز قصاص راضی نمیشوند. علی ستوده که از بدو ورودِ سینا به زندان با او دمخور شده و رابطهای پدرانه-عاطفی با او برقرار کرده، تصمیم میگیرد برای نجات او ۵۰۰ ملیون تومان پول فراهم کند و به هر قیمتی شده اولیای دم را راضی کند. فارغ از اینکه مطمئن باشد آنها با این پیشنهاد حاضر به رضایت میشوند یا نه. او که با تخفیف، تنها ۱سال از زمان حبسش باقی مانده حاضر میشود با قتل مادر پیرش (که با سفارش او توسط جواد صورت میگیرد) و گرفتن مرخصی از زندان (به بهانهی کفن و دفن مادر) و به نیت سرقت از بانک این پول را هر طور شده تهیه کند.
هر چند از یکسو باید این تلاش احمقانهی او و اصرار زیادش را برای این تصمیم تنها و تنها به دلیل محبتش به سینا باور کنیم، اما ناگهان میبینیم که به محض شکستخوردن عملیات سرقت بانک، به سادگی میپذیرد که دیگر کاری نمیتوان کرد و سینا را باید به سرنوشتش بسپارد. اینجاست که خیلی راحت تصمیم به فرار از کشور میگیرد و سینا به دار آویخته میشود بیآنکه علی ستوده هیچ تلاش دیگری –حتا از راه التماسکردن یا تهدیدکردن پدر و مادر مقتول– برای نجات او بکند.
«پنجاه درجه بالای صفر» رمانیست که هنگام خوانده شدن لذتش به دل مینشیند اما –شاید– از آنجا که نویسندهاش نخواسته به قدر ساخت یک دومینوی خوشرنگ و لعاب خود را بهخاطر چینش ماجراهای آن به زحمت بیاندازد، در پایان خوانش، دوست داشتنی و ماندگار نمیشود.
و باز حسرت نگارش یک رمان بیعیب یا کمنقص را به دل خوانندگان داستان میگذارد.













