آفتاب
۱.
بود روی نیزه سرگرم تماشا آفتاب
گریهها میکرد بر احوال صحرا آفتاب
بر زمین جایی برای نورافشانی نبود
رفت و روشن کرد شبهای سما را آفتاب
آسمان از ضرب سیلی شد کبود و گریه کرد
دردها را کرد با نورش مداوا آفتاب
خون خود را بر دل شب زد ولی هرگز نکرد
با سیاهیهای این دنیا مدارا آفتاب
در پی پاداش بودند آنقدر خفاشها
بر سرش شد بین آنها جنگ بر پا… آفتاب
جابهجا میشد میان دستهای این و آن
عدهای کردند بازی -وای من!- با آفتاب
کودکی با پای پر تاول به صحرا میدوید
تا که روی نیزه دیدش گفت: «بابا…آفتاب…»
گرچه بر روی زمین افتاد عمود خیمهها
پرچمش تا روز محشر هست بالا آفتاب
۲.
قلم به دست گرفتم روان شوم تا سر
به نام حضرت ارباب، اسم انشا؛ سر
مسیر روضه از اینجا به سمت شش گوشه است
فرات، علقمه، گودال، دست سقا، سر
نوشتم از سر خط با مداد قرمز رنگ
به جای جملهٔ سرمشق؛ «آب، بابا، سر»
به روی خاک خرابه نوشت یک جمله:
«رقیه! گریه نکن جان عمه! امضا؛ سر»
چه حکمتی است در این قتلگاه یا الله!
که بوی چادر خاکی گرفته سرتاسر
(و کاف ؛ کوچه و ها؛ هرم آتش و یا؛ یاس
و عین و صاد؛ علی، صبر بعد زهرا، سر)
چه اشتراک عجیبی که این پدر وَ پسر
به سوی فاطمه رفتند هر دوتا با سر
*
تمام شد غزل و من دوباره میبینم
که باز آمدم اینجا؛ درست بالاسر!













