رقصیدن روی سنجاق
هیچ وقت دربارهٔ مذهب به هم چیزی نگفته بودیم، اما دربارهٔ ازدواج بارها حرف زده بودیم.
او ملکهٔ یک دنیای کهنه و قدیمی بود که اجدادش را با گیوتین در مرکز پاریس گردن زده بودند و من یک طراح مد تازه به دوران رسیده بودم که اجدادم در حول و حوش شهر کراکو تیرباران شده بودند. اما گور پدر این چیزها! مهم این بود که عاشق هم بودیم.
بطری نوشیدنی داشت به ته میرسید که ناگهان زنگ کلیسای نوتردام به صدا در آمد. او در پاسخ انگار چیزی شبیه «قدرت لایتناهی ایمان» گفت.
من، مثل همهٔ هم سن و سالهایم، از روی خامی گفتم: «مذهبِ یکی، برای یکی دیگه یه چیز پوچ و بی معنیه»
این اتفاق آنقدر سریع افتاد که خودم هم نفهمیدم چطور رخ داد. چیزی به سختی به بازویم خورد و قبل از اینکه بلایی سرم بیاورد به در نیمه باز بالکن اصابت کرد. همزمان با وزش نسیم شبانگاهی تابستانی که از سمت رودخانه شین میوزید و برگههای کاهی کتاب انجیل خانوادگی او را بی هدف تکان میداد و ورقورق میکرد، دشنامهای او هم بر سر من باریدن گرفته بود و تن مرا نوازش میداد. ناله و نفرینهایش به زبان فرانسوی کهنهای ادا میشد که هرگز در هیچجا به گوشم نخورده بود.
آن شب تنها روی کاناپه دراز کشیدم و درحالیکه سعی میکردم بخوابم همزمان با آهنگ عقربههای ساعت مچی به قدرت شگفتانگیز برگههای کاهی و نازکی فکر میکردم که پر بود از پاسخهایی برای میلیونها انسانی که تا پای مرگ جنگیده بودند تا بدانند: خدا یکی است، نیست یا چند تاست؟ اینجاست، آنجاست، یا هیچجا؟ حق با کیست؟ حق با کی نیست؟ و اینکه بالاخره چندتا فرشته واقعاً میتوانند سر یک سنجاق برقصند.*
از صبح روز بعد دیگر هرگز چیزی دربارهٔ مذهب یا ازدواج نگفتیم.
–
* در زبان انگلیسی کنایه از یک بحث بیسرانجام















۵ بهمن ۱۳۹۰ | ۰۰:۱۲
به نظرم هرچند داستان تعریف چندانی نداشت
اما روان بودن ترجمه چیزیست غیرقابل انکار
تشکر
۱۴ بهمن ۱۳۹۰ | ۱۷:۵۳
من که داستان رو دوست داشتم! واسه ی من حکایت غریبی نیست!