فیروزه

 
 

در ستایش سیروس مقدم و بقیهٔ قضایا…

بهاریه با تاخیر
خب به سلامتی و خوشی تعطیلات طولانی عید نوروز هم تمام شد. به شخصه از مخالفین سرسخت كوتاه شدن تعطیلات نوروزی هستم؛ چون در حقیقت تنها تعطیلات واقعی ایرانیان است؛ یعنی اگر تعطیلی را فرصتی برای نو شدن انرژی آدمی، دید و بازدید، نو شدن رفتارها، بیرون ریختن خستگی و شاداب شدن جامعه بدانیم این مهم با یك شب جمعه و تعطیلی جمعه یا سه ماه گرم تابستان ـ كه واقعاً فصل مرگ ما و من است ـ حاصل نمی‌شود. خدا وكیلی از زیر سرمای مصنوعی كولر گازی خزیدن در تابستان شهرهای گرم یا گیر افتادن در هوای شرجی و بارانی تابستان شمال و گرمای خرماپزان جنوب تعطیلی درمی‌آید یا در بهار دل‌انگیزی كه همه چیز بدجور در تعادل است؟ حتی اگر در اردبیل برف ببارد هم دیگر ننه سرما می‌داند بازگشتی در كار نیست. (از قضا این برف باریدن و سرمای بعد سال تحویل بدجور دلگیركننده است. آدم را یاد زمستان می‌اندازد. در حالی كه فكر می‌كنی هنوز در زمستانی یادت می‌آید یك سال گذشته و الان این‌ور سال هستی..یك حس متناقض آزاردهنده. مثل خوردن هندوانۀ یخ در شب یلدا كه نه می‌توانی مانعش شوی ـ چون سنت است ـ نه از آن لذت می‌بری..تازه تو را یاد روزهای برفی خوبی كه پشت سر گذاشتی می‌اندازد و دم سال تحویل حسابی آدم را كنف می‌كند)… گرچه شخصاً بیش از عید، سه چهار روز آخر سال را بیشتر دوست دارم. انگار آدم‌ها رفته‌اند روی ویبره یا داری با دور تند فیلم تماشا می‌كنی..مثل لحظات پیش از افطار می‌ماند كه مردم و ماشین‌ها به سوی خانه‌ها می‌گریزند و بعد لحظاتی بعد درست در ساعت ۸ یا ۹ شب ـ در عید یك روز بعد سال تحویل ـ كه باید اوج ترافیك انسانی و ماشینی باشد، خیابان‌ها خلوت خلوت می‌شوند..اگر آن لحظه‌های افطار در خیابان باشی، نوعی حس غریب تك‌افتادگی شما را با خود می‌برد..از آن حس‌ها كه انگار خدا آمده است روی زمین. مثل لحظه‌های فردای پایان تعطیلات عید كه وقتی تلویزیون را روشن می‌كنی، دیگر از آن برنامه‌های ۱۳ روز قبل خبری نیست و تو می‌مانی با این واقعیت كه یك سال دیگر گذشت و تو الان در برابر یك سال غریب دیگر ایستاده‌ای…

چاردیواری

دست‌كم تلویزیون ایام عید دوست‌داشتنی‌تر از بقیۀ ایام تعطیل سال است؛ چون پیوستگی برنامه‌هایش بهتر است و البته همگی هم در كار فرح و شادمانی هستند و چه بهتر از این…گرچه روزهای تكراری تعطیلات ۱۳ روزه باعث می‌شود آدم آنقدر دچار دور باطل شود كه حتی دیدن تلویزیون هم در او شوقی برنیانگیزد ولی این جعبۀ جادو همیشه چیزی دارد برای فریفتن آدم…و البته برای فیروزه‌نویسی

سیروس مقدم بودن…
خب! یكی از دردهای جامعۀ به اصطلاح روشنفكری ما این است كه پز می‌دهد:«نه! من تلویزیون نمی‌بینم!» حالا چرا؟ والله نمی‌دانیم. گویا این هم از مختصات روشنفكری شده. طیف وسیعی از پاسخ‌ها به چرایی ندیدن تلویزیون برمی‌گردد به خاص‌نمایی افراد یا بی‌حوصلگی سرانۀ پیری یا تضادهای سیاسی فرد مورد پرسش با نظام..و الا آدم عاقل و بالغ چرا نباید تلویزیون وطنی را تماشا كند؟…به شدت معتقدم كه اگر شما روزی سه یا چهار ساعت وقت بگذارید و تلویزیون خودمان را تماشا كنید، هم جامعه‌شناسی دقیق‌تری پیدا می‌كنید و هم آرام‌آرام واقع‌‌بین می‌شوید! چون اگر از هر منتقد ایرانی بپرسید چرا تلویزیون نمی‌بینی، ته ته توقعش این است كه باید تلویزیون را داد دربست دست ناصر تقوایی و عباس كیارستمی و بهرام بیضایی تا آثار فاخر برای‌مان بسازند. به راستی اگر تلویزیون در ید با كفایت منتقدان مطبوعه‌های ایرانی بود، تلویزیونی بهتر می‌داشتیم؟ واقعیت آن است كه تلویزیون یا نباید اختراع می‌شد یا حالا كه اختراع شده پرهیزی از بساز‌بفروشی در آن نیست. اگر ساعت كار برنامه‌های تولیدی و غیر تكراری تلویزیون را از ساعت ۶ صبح تا ۱۲ شب تصور كنیم، یعنی یك مدیر رسانه باید دنبال آدم‌هایی باشد كه این بازۀ زمانی را برایش پر كنند..پس رفتن به سراغ آدم‌هایی كه در سینما هم ده سال یك بار فیلم می‌سازند، اگر حماقت نباشد نشانۀ شوخ‌طبعی مدیر مربوطه است. و البته شوخی بانمكی هم نیست. پس نمی‌شود دنبال تكثیر كیانوش عیاری و مسعود جعفری جوزانی و داوود میرباقری بود كه «حاجی یا علی! برو اثر فاخر بساز كه فك تاریخ سینما و تلویزیون بیاد پایین و برنامه‌ات بشه جزوۀ تدریس كلاس‌های دانشگاه هنر» در این صورت باید از مخاطب بخواهیم تا برنامۀ بعدی كه دو سال بعد پخش می‌شود برود ماهواره ببیند…البته دعوای ما با مدیران رسانه بر سر تعداد آثار فاخر مابین این بساز‌بفروشی‌هاست و با دوستان منتقد بر سر ماهیت بسازبفروشانۀ تلویزیون. بگذریم…

چاردیواری

ساخت‌و‌ساز ژانریك در تلویزیون یكی از راهكارهایی است كه برای جمع و جور كردن یك بیست و چهار ساعت تلویزیون توصیه شده است؛ یعنی كار ساخت یك اثر سرگرم‌كننده را بدهید دست كسانی كه هم‌چون ماشین و با حداقل زمان و متعارف‌ترین پول، كاری تحویل دهند كه ۵۰% مخاطب را درگیر خود كند و بشود از فرصت‌های تبلیغاتی بین آن برای جمع كردن پول استفاده كرد تا در آینده جعفری جوزانی‌ها و میرباقری‌ها و عیاری‌ها و دُری‌ها بزنند به بدن! خب این جور آدم‌ها هم در قوطی روشنفكران فیلم‌ساز كه پیدا نمی‌شوند. این‌ است كه پای حاج سیروس مقدم‌ها به وسط كشیده می‌شود، كسانی كه بی‌ادعا و بدون دخل و تصرف در فیلم‌نامه‌ای كه به آن‌ها داده می‌شود، بی‌آنكه ادعای مؤلف‌بودن داشته باشند، فقط به این فكر می‌كنند كه با همان گروه آشنا، كاری را سریع و ارزان و با بِرَند خود به پخش برسانند. این‌ها دغدغۀ نقد اجتماعی ندارند ـ مگر آن‌كه فیلمنامه‌نویسشان داشته باشد ـ این‌ها دغدغۀ روشنفكری‌سازی و انقلاب در گوشه‌گوشۀ هنر مملكت را ندارند ـ كه اگر هم نوآوری می‌كنند از سر تكرار و ممارست است نه وظیفه در قبال تاریخ هنر ـ این‌ها همان سینمای بدنۀ تلویزیون هستند! چیزی در حد فاصل پویا فیلم و شایسته فیلم؛…بی‌كم‌وكاست شش‌های تلویزیون هستند. پس نباید خرده گرفت بر تقدیرهای راه و بی‌راه ضرغامی‌ها از سیروس مقدم‌ها. به شخصه سیروس مقدم را ـ البته بدون نماهای عجیب و غریب و دودهای كور‌كنندۀ آثارش ـ دوست دارم! چون به واقع مرد عمل است! همۀ آثارش را هم دیده‌ام؛ از دو سریال غیرقابل دفاع ریحانه و پلیس جوان تا اتفاق‌هایی چون بانویی دیگر (همان كه حسن پورشیرازی دو زنه شده بود..با بازی لاله صبوری و نگار فروزنده كه آی..عجب آب ریخت در خوابگه فمینیست‌ها)..دوستش دارم چون می‌توان روی دوش‌های وی كارهای متوسط گذاشت و مطمئن بود بدون آنكه به عادت ایرانیان پز كارهای بزرگ بدهد ولی در نهایت كوه موش زاید، كاری بیرون دهد كه گرچه او را وارد پانتئون هنرمندان تاریخ‌ساز نمی‌كند ولی دست‌كم مخاطب را وارد سالن رسانه می‌كند و راضی بیرون می‌فرستد. برای آدم كم حرف و پركاری چون او باید آرزوی سلامتی كرد.فقط كافی است ببینید با فیلم‌نامۀ دو نفرۀ محسن تنابنده و سعید آقاخانی سریال چاردیواری را ساخت كه گرچه ضعف دارد ولی در نهایت كار خودش را می‌كند و تازه با آن موسیقی گیرا و بازی جالب تقی تاكسی (آتیلا پسیانی) اندوخته‌های رسانۀ ملی را پر می‌كند. ولی آن طرف‌تر آدم پرحرفی چون مسعود ده‌نمكی با یك قطار آدم‌هایی كه پشت فیلم‌نامه‌اش نشسته‌اند، چیزی می‌سازد در حد كاردستی…به سیروس مقدم می‌شود اطمینان كرد. دارایی‌ای كه برای مخاطب تلویزیون، سرگشته در میان صدها كانال تلویزیون غریبه و آشنا، كم چیزی نیست.

مسعود ده‌نمكی بودن…
به شخصه با اینكه از قدیم ندیم‌ها با شخصیت آقای ده‌نمكی حال نمی‌كردم ولی به دلیل برخی تقارب‌های ناشی از اشتراك جایگاه اجتماعی و مذهبی دعا می‌كردم كمی بیش از اخراجی‌های ۲ پیشرفت كرده باشد و در اولین تجربۀ سریالی‌اش موفق باشد تا هم یك كارگردان دیگر به منظومۀ تلویزیون وطنی اضافه شود و هم یك نفر دیگر به حافظۀ جمعی مردم ما؛ ولی خب آرزو گویا بر جوانان عیب است.

دارا و ندار را درست و حسابی پیگیری نكردم چون دیدنش مثل سریال زن بابا به بطالت وقت زیادی محتاج بود و البته حوصلۀ بسیار… كار پرحرفی كه بیش از آن‌كه در قید و بند تلویزیون به عنوان تلویزیون باشد به آن به عنوان تریبون شلمچۀ تصویری نگاه می‌كرد…انگار پیام دانشجو را داده باشند ده‌نمكی تصویری درآورده باشد…حالا این‌كه یك لشگر آدم پشت فیلم‌نامۀ آن باشند ـ از رضا مقصودی نویسندۀ لیلی با من است تا خشایار الوندی كه در طنز سابقۀ همكاری با مهران مدیری را داشته ـ تنها می‌تواند یك پرسش به انبوه پرسش‌های ما اضافه كند كه با چه متر و معیاری یك چنین اثر آشفته‌ای اجازۀ پخش پیدا كرد؟..البته از این اثر بدتر در میان تله‌فیلم‌های به معنای واقعی مبتذل این ایام زیاد بود ـ مثل تله‌فیلم سینزده و مانند آن ـ كه با بیشترین مسامحه می‌توان آن‌ها را مصداق بارز حیف و میل بیت‌المال دانست. البته شاید دوستان رسانۀ ملی در این اندیشه بودند كه یك اثری بسازند تا بعداً اساتید فن در كلاس‌های آموزش سینما و تلویزیون بگویند نباید این گونه فیلم ساخت..یعنی یك الگوی سلبی تولید كرده‌اند..خب! از این منظر دستشان درد نكند. ولی دست‌كم آقای ده‌نمكی می‌توانست بدون تعجیل و سر فرصت اولین تجربۀ تلویزیونی‌اش را بسازد. دست‌كم از روی دست رفیق هم‌فكرش ابوالقاسم طالبی تقلب می‌كرد كه بر اساس همان اعتقادات به كجا چنین شتابانِ معقول را ساخته است. بله! ما هم خوشحالیم كه در میان انبوه تولیدات زناشوهری و آپارتمانی رسانه سریالی پیدا شده كه از حلال و حرام می‌گوید، نجسی و پاكی و فقر را در نظر دارد ولی نه در مبتذل‌ترین و كاریكاتوری‌ترین شكل ممكن. اگر مثل من شب‌ها بیداری كشیده باشید و سریال سه در چهار را دیده باشید ـ ساختۀ مجید صالحی و نوشتۀ علی‌رضا مسعودی ـ آن وقت می‌فهمیدید كه ترسیم دقیق زندگی پایین شهری و فقر پنهان آن، سادگی و صمیمتشان، روابط ملموسی كه با هم دارند، نكته‌بینی‌های جامعه‌شناختی از یك زندگی بومی شیرین با لحظه‌هایی آشنا یعنی چه؟ زندگی‌ای كه فقیرانه است ـ همان مقصود جناب ده‌نمكی ـ ولی شما را نمی‌آزارد..مانند آثار جشنواره‌ای…فقرش شیرین است مانند فقر آدم‌های سریال‌های رضا عطاران و تلخ نیست مانند زیر تیغ و روزگار قریب…ولی سرخوشی‌اش نمی‌تواند سیمای آشنای زندگی پایین‌دستی آدم‌های جامعه را پنهان كند. شاید خیلی‌ها با من هم عقیده نباشند ولی بگذار بگویم كه سریال سه در چهار یك گوهر درنیافته‌شدۀ تاریخ تصویر‌سازی سیمای ایران است كه باید چندباره آن را دید تا متوجه اوج هنرنمایی نادیا دلدار گلچینی شد كه زن خانه بودن را به معنای واقعی بازی كرد، سیمای آشنای مادری دلسوز كه هوای پسرش را بیشتر دارد ـ مثل رو گرفتن آزیتا لاچینی در چاردیواری ـ نه مانند بازی باسمه‌ای مریم كاویانی دارا و ندار…مثل بازی خسته و عصبی محمد كاسبی، با آن ته‌ریش‌های چند روزه ـ نه مانند بقیۀ بازی‌های همۀعمرش…و از قضا بازی تكراری‌اش در زن‌بابا ـ مانند بازی خوب مهران رجبی و كل‌كل‌های‌اش با پسر سِرتِقی مثل علی صادقی.. (جالب است كه همۀ سریال‌های بعدی علی صادقی تكرار نقش وی در این سریال سه در چهار بود…مثل همین اثر ملالت‌بار زن بابا…) مانند همۀ بگومگوهای حتی توهین‌آمیز خواهر و برادری فیلم، نه مانند رابطۀ خنده‌دار زن و شوهری و خواهر برادری كل سریال‌های تلویزیونی‌مان. آن قدر در این سریال نكات ریز هست كه باید یك نشت تخصصی نقد برای‌اش برگزار كرد تا دریابیم در سریال سه در چهار همه با زیر پیراهنی و پیژامه ترد می‌كنند و لباس زن‌های خانه عمدتا از پارچه‌هایی است كه این روزها روفرشی و رورختخوابی خانه‌ها هستند و این یعنی انتقال غیرمستقیم فقر…آن وقت در سریال دارا و ندار به مانند بیانیه‌های تصویری سیاه فیلم‌سازان جشنواره‌ای‌ساز، مدام آدم‌ها به هم می‌پرند یا در اوج بلاهت هستند یا در اوج كثافت…آقای ده‌نمكی عزیز یك دور DVD سریال سه در چهار را ببینید بد نیست..شخصاً برای‌تان ابتیاع می‌كنم…

چاردیواری

تعجب هفته: وقتی تیتراژ سریال سه در چهار را دیدم، از تعجب دهانم باز مانده بود..مشاور پروژه: محمدحسین لطیفی، مشاور كارگردان: رضا عطاران، مجری یا مدیر تولید: بهرام بهرامیان (سازندۀ سریال ساعت شنی و فیلم سینمایی آل)…یك رئال مادرید سرگرمی‌ساز در كنار مجید صالحی به عنوان اولین كارش…باورتان می‌شود؟

حسرت هفته: علی‌رضا مسعودی، نویسندۀ متن سریال سه در چهار، گویا امسال متن سریال برج سعادت را نوشته بود تا مجید صالحی كارگردانی كند ولی گویا جناب آقای برازش كه شدند مدیر شبكۀ دوم، كار را فرستادند هوا…حالا گویا كار با نام بعدازظهر سگی سگی قرار است ساخته شود…حیف! عیدمان می‌توانست بهتر باشد…امیدوارم گیر آقایان برای بهتر شدن كار بوده باشد ولی اگر به واسطۀ ابتذال و سطحی بودن، كار را خوابانده‌اند با دیدن دارا و ندار و زن بابا حسابی شرمندۀ مجید صالحی شده‌اند ها!..بروند اول سالی حلالیت بطلبند.

تشكر هفته: یك چیزی در كار دارا و ندار و كلا در شخصیت ده‌نمكی هست و آن حس قدرشناسی و رفیق‌پروری اوست ( چیزی نایاب در میان سرگرمی‌سازهای وطنی) كه امیدوارم در او بیشتر و بیشتر شود. این‌كه مدام دیگران را در ماحصل كارش شریك می‌داند..نوعی تواضع دوست‌داشتنی..این خصلت را در تیتراژ جالب و خلاقانۀ پایانی سریالش دیدیم…به واسطۀ همین تیتراژ شاید بخشیدیمش…شاید!

آرزوی هفته: ای كاش DVD برنامۀ علم ورزش را دوستان زیرزمینی زود بدهند بیرون ـ البته با زیرنویس فارسی خوب ـ تا آن را بخریم و حظ كنیم..نمونۀ یك برنامۀ استاندارد علمی مردم‌پسند كه در عید پخش شد و اگر صبح‌ها تا لِنگ ظهر نخوایبیده باشید، حتماً آن را دیده‌اید…از دستش ندهید.

پیشنهاد هفته: خدا این آریا عظیمی‌نژاد را از ما نگیرد..در میان خلاقیت اندك جامعۀ موسیقی ما، كارهای تلفیقی وی واقعاً شنیدنی هستند. از موسیقی شیطانی سریال او یك فرشته نبود گرفته تا آلبوم بركت اثر محمد اصفهانی و حالا استفادۀ ناب از موسیقی محلی ایرانی ـ به ویژه موسیقی شش و هشت بندری ـ با تِمی غمناك در سریال چاردیواری… موسیقی این سریال را به بهانۀ نزدیك شدن رسانه به مرزهای بومی‌شدن دوباره گوش كنید.



comment feed ۵ پاسخ به ”در ستایش سیروس مقدم و بقیهٔ قضایا…“

  1. میثم

    دوست عزیز جناب قادری.شاید زمانی ندیدن تلویزیون درد جامعۀ به اصطلاح روشنفکری ما بود ، اما در یک سال اخیر ندیدن ندیدن تلویزیون شده وجه مشترک نسخه های تمامی روانشناسان و پزشکان و انسان شناسان و هر آنکه به دنبال آرامش روح و روان است.و عجیب آنکه شما عکس این نسخه را برای رسیدن به واقع بینی توصیه میکنید؟
    مثلا با دیدن بخش های مختلف خبری ، تله فیلم ها ، سریال هایی چون دار و ندار و به خصوص برنامه های مناسبتی اعم از جشن و شادی، بنده به واقع گرایی خواهم رسید؟؟؟؟!!!!
    جالب اینجاست که شما عملکرد سیروس مقدم ، مجید صالحی و شاید هم مثلا تهمینه میلانی ( که سوپر استار ، پاره پاره اش از هم از این به اصطلاح رسانه پخش شد) را به عنوان نمونه هایی مثبت از کار رسانه ملی دانسته اید.
    خیر آقای قادری
    من نمی خواهم تلویزیون را دربست در اختیار کیارستمی و میر باقری و سروش و کدیور بگذارند.شنیدن دو کلام حرف حساب ، دوتا خبر راست ، به رسمیت شناختن علائق و آداب و رسوم مردم همین مملکت ، استفاده از اکثریت صاحب نظران و کارشناسان ،شعاری و سطحی نبودن و ….خواسته من است …به نظرم این است رسانه وطنی که ندیدنش کاری غیر عقلانی است .تاکید می کنم این مخالفت من صرفا به دلیل تضاد های سیاسی نیست…..

  2. دربه در دنبال یک متخصص گوارش می گردم مریض از دست رفت!

    - از اینکه نویسنده محترم یادی از رفیق شفیق خلد آشیان شان مرحوم فرزاد حسنی نکرده اند بدجوری در این بهار سرد متعادل مشعوف شدم جوری که از بس گرمم شد هوای مسافرت به شمال به سرم زد و اتفاقا آبی هم زدیم به بدن (همراه با میرباقری و بقیه دوستان). و در تمام این روزهای تکراری تعطیلات ۱۳ روزه ! – که من به شدت مخالف کم شدن آن هستم؟- می زدیم به آب و می رفتیم پای تلویزیون، کمی سیروس مقدم می زدیم به بدن، دوباره برمی گشتیم توی آب (میرباقری و دوستان هم بودند). توی آب سر صحبت که باز می شد یادی از ترافیک جاده ها در سه چهار روز آخر سال می کردیم و از اینکه رو ویبره هستیم و داریم در یک فیلم با دور تند بازی می کنیم باز مشعوف می شدیم و … در یکی از همین جلسات آب تنی بود که از میرباقری و دوستان پرسیدم شما تلویزیون نگاه میکنید گفتند نه گفتم مگه شما روشنفکرید؟ از من اینو داشته باشید هر چی هم که به بدنتون آب بزنید دوای دردتون نمیشه ها، به سیروس بگم جنس بفرسته بزنید به بدن، واقع بین بشین؟ (در همین حین کتاب جامعه شناسی دورکم رو از دست کیانوش گرفتم پرت کردم توی آب و دعوامون شد و…)؛ میرباقری گفت، نه بابا! این حرفا چیه، ما چون داریم برای تلویزیون سریال می سازیم، وقت نمی کنیم. گفتم اتفاقا سیروس کاری می کنه که هم شما سریال بسازید و هم بفروشش خوب باشه یعنی بدجوری پربییننده باشه. البته یکی از دوستان گفت که من گاهی فتیله جمعه تعطیله را همراه با بچه ام نگاه می کنم، آخه نمیشه همیشه شجریان گوش بدی گاهی هم اندی می طلبه… (پایان قسمت اول سریال «تاکسی چارچرخه، دربست»، آخه من روده ام رو عمل کردم همین جا دامن کلام را کوتاه می کنم)
    -از فروید که داشت تلویزیون تماشا میکرد پرسیدم چطور میشه یکی از چاردیواری خوشش بیاد اما از زن بابا خوشش نیاد (هر دو تا بساز بفروش بودند دیگه!) گفت، آخه بعضیها مربای «به» دوست دارند نه «ماهی» در همین حال صدای فروید صدای تلویزیون رو بلند کرد که می گفت، «محصولات غذایی مجید» بعد فروید گفت، «نوش» جان!
    و …

  3. نام

    تعجب کردم از این که دارودسته ی فیروزه ای ها چطور حاضر شدند متنی که لااقل کمی واقع بینی در آن به چشم می خورد روی سایت شان قرار گیرد. این را از این جهت می گویم که دقیقا مصداق روشنفکرنماهایی که چیزی از مردم و علایقشان نمی دانند و فقط به این فکر می کنند که در فلان کتاب مربوطه چه نوشته و فلان استاد تاریخ سینما چه مزخرفی گفته، در این فیروزه زیاد پیدا می شود. واقع بینی را خوب است خیلی از اسم دار ها بفهمند.

  4. فرید

    صمیمانه به دوستم توصیه می کنم از افراط در دیدن تلویزیون پرهیز نمایید که یکی از مضراتش همین پرگویی ملال آور است که انگار دچارش شده اید. اساسا تلف نکردن وقت با تلویزیون عادتی است که عموم عقلا و نه تنها روشنفکران بر آن مواظبت دایم دارند. در ضمن برای له کردن انسان متکبری مثل ده نمکی لازم نبود در مدح سیروس و مجید و عزت الله خان قلمتان را بسایید. ده نمکی دست کم نزد مخاطبان این نشریه یک راز سر به مهر نیست که شما بخواهید افشایش کنید.

  5. رضا

    درود بر دکتر و سلاممان را به [...] برسان

دیدگاه شما