آیا احمقها هم كتاب میخوانند؟
حماقت تعاریف مختلفی دارد. با این حال، نمیتوان آن را در یكی دو جمله یا عبارت تعریف كرد. مثلاً اگر آدمی ضریب هوشی پایینی داشته باشد كه از هنجار معمول آدمها پایینتر باشد، روانشناسان او را فردی كانا میخوانند. اما چنین آدمی احمق خوانده نمیشود. اگر دانشآموزی از عهدهٔ حل یك تمرین ریاضی برنیاید، ممكن است تنبل نامیده شود، اما احمق خطابش نمیكنند.
ظاهراً بد نیست كه حماقت را صفتی بدانیم كه اغلب افراد عاقل و معمولی، با حد بهنجاری از هوش و عقل و تواناییهایی ذهنی، به آن موصوف میشوند. وقتی كسی كاری را كه باید عاقلانه و با اندیشهٔ قبلی و همراه با طرح و نقشهٔ اولیه انجام دهد، ناگهانی و نپخته و نسنجیده و شتابزده انجام دهد، و نتیجهای زشت و خراب و خندهدار به دست آورد، مردم او را احمق میخوانند. وقتی تصمیمی نادرست میگیریم و درست صددرصد به ضرر خودمان عمل میكنیم، در حالی كه راه با كمی نور چراغ عقل و مشورت روشنشدنی بوده است، دیگران حق دارند كه ما را احمق خطاب كنند. بدبختانه بیشتر مواقع هم از این حق استفاده میكنند.
همهٔ ما در زندگی فردی و اجتماعی خود دچار حماقت میشویم. هیچ كس نیست كه بتواند ادعا كند هیچ وقت هیچ كار احمقانهای نكرده است. اما آنچه در این مختصر میخواهم بگویم این است كه كتاب خواندن به نوعی درمان بیماری یا آفت حماقت است. پیش از آن لازم است چند نوع حماقت را بررسی كنیم.
حماقت كودكانه
این نوع حماقت را البته آدمهای بزرگسالی مرتكب میشوند كه هرچند از دوران كودكی سالها فاصله گرفتهاند، باز هم مثل همان دوران رفتار میكنند. وقتی كودكی معنای پریز برق را نمیفهمد و عاقبت سیخ و میخ كردن در آن را نمیبیند، احمق نیست و فقط كودكی است كه تجربهٔ برقگرفتگی را ندارد و از برق چیزی نمیفهمد. هیچ كس چنین كودكی را به خاطر این آزمایش خندهدار فرو كردن سیخی در پریز برق احمق خطاب نمیكند. اما اگر آدم عاقل و بزرگسالی كه سالها وقت داشته معنای پریز، برق و میخ را بفهمد و نتیجهٔ این اتصال سهگانه را درك كند، باز هم سیخ یا میخی را به پریز برق فرو كند، در این حالت حتماً احمق خوانده میشود. این آدم نمیتوانسته تجربهٔ كودكی خود را تكرار كتد، چون عقل حكم میكند فردی بالغ و رشید معنای این كار را بفهمد.
كودك گرفتار نقطهٔ كوچك مقابل خود است و از معنای این نقطه در پازل بزرگتر خانه و كوچه و خیابان و جهان چیزی نمیفهمد. به همین دلیل، درست در لحظهٔ صفر حال زندگی میكند. اصلاً ارتباط چیزها با یكدیگر را نمیفهمد. شناختی از وضع كلی قیافهٔ چیزها و حرفها ندارد. دانستههایش جزئی است و به مرز كلیت نرسیده است. هنوز نمیتواند استنتاج كلی از مفاهیم داشته باشد. جزئینگری و خاصنگری، صفتی كودكانه است. اما همین صفت وقتی در بزرگسالی خود را نشان دهد، آن وقت به حماقت پهلو میزند. آدم بزرگسال باید بتواند استنتاج كند، كلیت مفاهیم را درك كند، از نقطهٔ كوچك پیش چشم خود فراتر برود و فراتر را ببیند. اگر چنین نكند، حتماً مرتكب كاری احمقانه میشود.
كتاب خواندن، البته اگر معنای حقیقی خودش را داشته باشد، و به زودی توضیح میدهم كه این معنا چیست، آدم را از حماقت كودكانه باز میدارد. در زندگی تجاربی تكرار شونده داریم كه وقتی در زندگی خودمان یا دیگران میبینیم و مییابیم، باید از آنها درس بگیریم. این درسآموزی از راه كتاب خواندن ممكن است. تكرار نكردن تجارب تلخ دیگران، نخستین درس عاقل بودن است. كتاب خواندن حداقل كاری كه میكند این است كه این تجربهها را پیش چشم ما میآورد و ما را بیمزد و منت به دنیای زندگی و فكر دیگران میبرد.

از این راه است كه درمییابیم دیگران چگونه میبینند، چگونه میفهمند و مهمتر از همه چگونه عمل میكنند. آن وقت اگر درست كتاب را فهمیده باشیم، سعی میكنیم كارهای احمقانهٔ كمتری بكنیم. پیدا كردن راههایی برای كمتر احمقانه رفتار كردن، یكی از خصلتهای آدم كتابخوان است.
به علاوه، كتاب خواندن باعث میشود آدم جزئینگر نباشد و كلیتها را هم ببیند. آدم با خواندن كتاب جاهایی فراتر و دورتر از نوك دماغ خود را میبیند و آن وقت است كه دیگر به جغرافیای كوچك روستای فلكزدهٔ خود خرسند نیست. آن وقت است كه دیگر بهترین لهجه را لهجهٔ خود نمیداند، بهترین جای عالم را ده خود نمیشمرد، بهترین زن دنیا را زن خود نمیبیند، خود را خوشتیپترین و داناترین و برترین فرد عالم نمیانگارد، فكر خود را درستترین فكر موجود در جهان نمیپندارد. این طور است كه كتاب خواندن به آدم قدرت نگاه كردن به اموری غیرشخصی و غیرجزئی را میدهد. این باعث میشود آدمی كارهای احمقانهٔ كمتری مرتكب شود.
حماقت مطلقگرا
نوعی دیگر از حماقت وجود دارد كه با شكلی از مطلقگرایی و دگماتیسم همراه است. این البته لازم نیست در بحثهای فكری و نظری و فلسفی باشد. گاهی در زندگی حقیر شخصی خودمان هم پیش میآید و مصداق پیدا میكند. مثلاً آدمها خیلیوقتها گرفتار مغالطههایی در فكر و زندگی میشوند كه اسباب احمقی را پیش میآورد. مغالطهٔ « این چیزی نیست جز» یا مغالطهٔ « یا این یا آن»، یا مغالطهٔ «این چنین است، پس آن هم چنان است» و بیشمار مغالطههای دیگر از این قبیلاند.
وقتی رنگ و روی زرد و حال نزار را جز دلیل اعتیاد چیزی ندانیم، به هر آدمی كه كمخون باشد یا بیماری كلیوی و كبدی و … داشته باشد، انگ معتاد میزنیم. وقتی ریشو بودن را تنها دلیل مذهبی بودن و ریش نداشتن را تنها دلیل بیدینی بشماریم، آن وقت گرفتار شناخت كژ و مژ از آدمها میشویم. وقتی همهٔ رانندهها یا همهٔ پاسبانها را مصداق یك تجربهٔ تلخ از برخورد با راننده و پاسبانی بدانیم، باز هم در زندگی خود گرفتار مغلطه شدهایم. این مثالها و مثالهای نگفتهٔ دیگر همه نوعی از مغالطهاند كه كمابیش سر از حماقت در میآورند.
كسی كه فكر میكند بهترین رشتهٔ عالم همان درسی است كه او میخواند. بهترین پدر دنیا را او دارد. بهترین كتاب جهان را او نوشته است. بیشترین زور بازوی دنیا مال اوست. اخلاق او بهترین خلقهاست. كسی كه این فكرها و مانند این فكرها را دارد، چیزی نمانده است كه به حماقت برسد.
كتاب خواندن با این گونه مطلقگراییها هم میجنگد و آنها را درمان میكند. وقتی كتاب میخوانیم، میفهمیم كه ما بهترین تكهٔ عالم وجود نیستیم. نیویورك هم شهری است. درختان بلندتری هم از درختان باغچهٔ ما وجود دارند. حتی كشیشها هم گاه آدمهای خوبی هستند. ابومصعب ضرقاوی و اسامه بن لادن ریش میگذارند، اما دكتر شریعتی و دكتر حسین الهی قمشهای ریششان را میتراشند. همیشه نانی كه ما میخوریم بهترین نان نیست. نماز همسایه از ما مخلصانهتر است. بقال به ظاهر بیوجدان محله هم پنهانی به فقرا كمك میكند. دوست صمیمی ما هم گاهی دارد به ما خیانت میكند. بچهٔ ما هم خیلی خوب تربیت نشده است. وقتی كتاب میخوانیم دست از حماقت مطلقگرایانه برمیداریم و كمی به خود فرصت فكر كردن میدهیم.
اما قول دادم كه بگویم چه نوع كتاب خواندنی چنین كاری میكند. به عقیدهٔ من، هر كتابی و هر شكل كتاب خواندنی نمیتواند ما را از دست حماقتهایمان نجات دهد. كتاب خواندن باید ۱.عمیق، ۲.مؤثر، ۳.متنوع، ۴.همدلانه و ۵.متواضعانه باشد تا اثر كند و نجاتمان دهد. اگر با كتابی كه میخوانیم هم مطلقگرایانه و احمقانه برخورد كنیم، باز بر حماقت خود افزودهایم.
كتابی كه ما اكنون میخوانیم، بهترین كتاب نیست. این هم برای خودش حرفی است، اما بهترین نیست. فردا باید كتابی دیگر بخوانیم. ماه بعد را به خواندن كتابی از جنسی كاملاً متفاوت بگذرانیم. چینیها میگویند: از كسی كه یك كتاب خوانده بترس. مطمئناً دلیل این ترس این خواهد بود كه چنین آدمی همهٔ دنیا را با همان یك كتاب تفسیر میكند. از دریچهٔ همان یك كتاب به عالم نگاه میكند. این كار آدم را تكبعدی میكند، عمق را از او میگیرد، او را دچار حماقت و مطلقگرایی میكند. باید كتابهای متنوع خوب بخوانیم و هر لحظه آماده باشیم دست از عقاید نادرست خود برداریم. گفتن این حرف ساده است، اما عمل كردن به آن دشوارترین كار عالم است.
كتاب خواندن میتواند میزان حماقت ما آدمها را كاهش دهد. متأسفانه همین كتاب خواندن اگر درست و به قاعده انجام نشود، حماقت را افزایش خواهد داد. در عین حال، بعضی كتابها وادارمان میكنند به حماقتهای خود و دیگران بخندیم و با این كار ما متواضعتر میكنند. این كتابها كیمیا هستند. چنین كتابهایی بخوانیم.











