برای دیدن و فراموش کردن
نگاهی دیگر به فیلم محفظهٔ رنج (The Hurt Locker)
فیلمسازان در این سالها علاقه زیادی به ساختن فیلمهای رئالیستی نشان دادهاند، اما این رئالیستی بودن آنها از سطح لفظ فراتر نرفته است و صرفاً در عریانتر نشان دادن واقعیت خلاصه شده است. این تمایل به مستند کردن داستان و تصویر و روایت از جایی شروع شد که سینما فهمید مخاطب بیشتر از همه چیز دوست دارد واقعیت را ببیند و بعد از پایان فیلم ذرهای احساس غیرواقعی بودن آن را نکند.
در این زمینه میتوان از فیلمهایی همچون «کشتیگیر» آرنوفسکی و «چه» اثر سودربرگ نام برد. اما یکی از تبعات این اتفاق در شیوهٔ فیلمسازی، یکسونگری روایی است که اتفاقاً در اکثر فیلمهای اینچنینی دیده میشود.
فیلم «محفظهٔ رنج» ساختهٔ «کاترین بیگلو» نیز از این قاعده مستثنا نیست. این یکسونگری، زمانی باعث نگرانی میشود که در داستان، پای درگیری و جنگ میان دو گروه کاملاً مخالف وسط باشد. اگر فیلم داستان زندگی شخصی یک کشتیگیر بازنشسته و تنها را دستمایهٔ روایت قرار داده بود یکسونگری از این جهت ضرری به او وارد نمیکند. آنطور که در کشتیگیر آرنوفسکی میبینیم.
اما فیلم محفظهٔ درد که سازندگانش از ساخت آن مشخصاً نیتی جز توجیه حضور نظامی در منطقه را نداشتهاند، از این واقعبینی روایی که منجر به یکسو نگری شده، رنج میبرد. چیزی که باعث آزار است اینکه کارگردان از سویی درصدد هرچه موجهتر نشان دادن حضور ارتش آمریکا در عراق است ولی در طول فیلم سؤالهایی ایجاد میشود که مخاطب را سردرگم میکند.

فیلم از نقطهنظر اول شخص روایت میشود و مخاطب احساس میکند که دوربین درست مثل چشم او کار میکند و این در حالی است که ما از نیروهای ارتش آمریکا هستیم و تنها از همین دید به فیلم نگاه میکنیم. حضور دوربین در میان تروریستهای داستان و گنجاندن صحنههایی از زندگی تروریستها، طبق این منطق بیدلیل خواهد بود. به عبارت دیگر، مطابق منطقی که فیلم برای خودش دست و پا میکند این حضور یکسویه کاملاً موجه است. منطقی که با نحوهٔ تصویربرداری (لرزشهای غیرعادی و زومهای به ظاهر ناشیانه)، بازیهای خالی از اغراق، فضاهای غیرمصنوعی و مؤلفههای دیگر بر فیلم حاکم میشود، اما ضرری که از این ناحیه به فیلم وارد شده عدم مطابقت شیوهٔ روایی با فضای داستانی فیلم است. دشمن ارتش آمریکا در عراق دستهای از اعراب مخالف هستند که بدون تجهیزات پیشرفته و بدون برنامهریزی درست، دست به اقدامات انفجاری میزنند. آن هم اقداماتی که حتی بدون حضور نیروهای ویژهٔ ارتش آمریکا قابل پیشگیری هستند. حتی در صحنههایی مثل صحنهٔ ابتدایی فیلم این سؤال بدون جواب میماند که چرا مأمور ارتش آمریکا با دیدن فردی که گوشی تلفن همراه در دست دارد، اقدام به تیراندازی نمیکند و زمان را برای فشردن دکمهٔ تماس از دست میدهد.
از یک طرف تأکید بر بیتفاوتی و حتی بیعرضگی عراقیها برای مقابله با تروریستها مطرح میشود و از طرفی این سؤال باقی میماند که دشمنی که آمریکا را به عراق کشانده چه دشمنی است و چه هدفی را از بمبگذاریها دنبال میکند؟ اگر قصد تروریستها کشتار وسیع مردم در مناطق پرجمعیت و شلوغ است چرا تا قبل از رسیدن ارتش آمریکا و در زمان ازدحام جمعیت این اتفاق نمیافتد و هر بار که با نیروهای ارتش، به موقعیت مورد نظر تروریست ها میرسیم با مکانی خلوت مواجه میشویم که هنوز تروریستها اقدامی نکردهاند. در حالی که فرد یا افراد تروریست در محل حضور دارند و مخفیانه منطقه را کنترل میکنند. گویی تروریستها منتظر حضور ارتش آمریکا هستند و هدف اصلی آنها همان نیروهای آمریکایی است. و اینجاست که باید پرسید چرا آمریکا باید در عراق حضور داشته باشد تا به خاطر حضورش در عراق عملیات های تروریستی انجام گیرد تا بخواهد با این اقدامات مبارزه کند؟
موفقیتی که بسیاری از فیلمهای تأثیرگذار سینما داشتهاند مدیون نحوهٔ نشان دادن نیروهای مخالف بوده است. لشگر عظیم سایرون در ارباب حلقهها با آن تمهیدات مفصل جنگی، نقشههای زیرکانه و غیرقابل نفوذ در فیلمهای جاسوسی و حتی در نمونههای نازلی چون اندامی از دروغ، مهارت در محو آثار جرم در فیلمهای پلیسی خصوصاً در شاهکاری چون هفت فینچر و .. همه بر بزرگنمایی نیروی مقابل قهرمان، آن هم در سطوح بالا و حتی نزدیک به قهرمان تأکید داشتهاند. این همان چیزی است که در فیلم کاترین بیگلو وجود ندارد آن هم به دلیل شیوهای است که در روایت برگزیده است.
پرسش اینجاست که آیا مقابله با تروریستهای بیعرضهای همچون عربهای عراق که تنها به فکر کشتن هستند ولی معلوم نیست که چرا این کار را نمیکنند، کاری است که تنها از عهدهٔ ارتش آمریکا برمیآید؟ کاری که نه نیاز به تجهیزات فوق پیشرفتهٔ آمریکایی دارد چرا که همان تجهیزات نه چندان پیشرفته هم بیفایده است (صحنه ابتدایی فیلم را به خاطر بیاورید) و نه نیاز به نیروهای غیرعادی و ابرقهرمان (به تصریح قهرمان فیلم که گفت او تنها یک فرد عادی است که به چیزی فکر نمیکند). پاسخ به این سؤال تعیینکننده است. اگر جواب منفی باشد پس دلیل حضور آمریکا در عراق چه میتواند باشد (البته غیر از تأمین منافع خود و صهیونیستها) و اگر جواب مثبت باشد باید گفت ارزش هرچیزی به مبارزهای است که میکند و ارزش و توان آمریکا در حد همان تروریستهایی است که با آنها میجنگد. آلفرد هیچکاک در مصاحبه با تروفو میگوید: «هرقدر شخصیت منفی فیلم بهتر باشد، خود فیلم بهتر است یعنی هر قدر شر قویتر باشد، فیلم قویتر است.»
به نظر میرسد سازندگان فیلم ناخواسته به سمتی پیش رفتهاند که سؤالهای بی پاسخ بسیاری را در مورد توجیه حضور در عراق ایجاد میکند. اما ناخواسته بودن این اتفاق چیزی است که از نشانههایی قطعی روشن است. نشانههایی همچون: نحوهٔ پایان فیلم و بازگشت قهرمان به عراق برای ادامهٔ خنثیسازی و حضور فداکارانهٔ نیروها علیرغم میل باطنیشان.
چیزی که محفظهٔ رنج را به چیزی برای دیدن و فراموش کردن تبدیل میکند این است که فیلم با پایین آوردن ارزش نیروهای شر در واقع از ارزش نیروهای خیر کم میکند و باور حضور خیرخواهانهٔ آمریکا در عراق را با مشکل مواجه میسازد.














۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ۱۵:۳۱
من نمیدانم این مطالب چطور اجازه انتشار پیدا میکنند. این کاردر و رفیع جلوشون یه حرف به ریدلی اسکات بزنی با آدم دست به یقه می شن. بعد اون وقت طرف اومده گفته نمونه های نازلی مثل اندامی از دروغ. مملکته داریم؟
۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ | ۱۹:۴۵
این نشونه ی سعه ی صدر و تفکر باز گردانندگان نشریه ست. لازم نیست تو نشریه ای که قراره محل برخورد آرا باشه فقط یه فکر اجازه ی مطرح شدن داشته باشه. شخصا از این رویه تشکر و استقبال می کنم.