بازندهای که بازنده میماند
نگاهی به فیلم «مردانی که به بزها خیره میشوند» به کارگردانی گرانت هسلو
“این چیزی بود که من مدتها دنبالش میگشتم. چیزی که بهش اعتقاد داشته باشم. چیزی که به زندگیام معنا بدهد…”
این جمله به نظرتان آشنا نیست؟ نظیرش را در کتابهای عامهپسند خودآموز موفقیت ندیدهاید؟ سر کلاس، کارگاه یا سمیناری تحت عنوان «مدیریت شخصی» یا «چگونه پولدار شویم؟» از استادی نشنیدهاید؟ در بیوگرافی آدمی موفق و مشهور نخواندهاید؟ شاید حدستان درست باشد اما عبارت مذکور قسمتی از واگویههای درونی شخصیت باب ویلتون (با بازی ایوان مک گرگور) در یک سوم پایانی فیلم «مردانی که به بزها خیره میشوند» نیز هست! در واقع منطق فیلمنامه از ما میخواهد این عبارت را به عنوان نقطه عطفی در سیر تحول شخصیتی ویلتون بپذیریم تا هم ایدهٔ «فرجام امیدوارکنندهٔ یک بازنده» ـ با همهٔ بار معناییای که در فرهنگ آمریکایی دارد ـ در کمال پرداخت و پختگی، پایانبندی اثر را شکل دهد و هم روایت جذاب و غیرقابل باور فیلمساز از تشکیلاتی مخفی و ناشناخته در ارتش آمریکا تأویلپذیر و چندوجهی جلوه کند. اما نهایتاً کلیت فیلم به اهداف بلندپروازانهٔ خود نائل نمیگردد و در حد کمدیای خوشساخت و سرگرمکننده دربارهٔ جنگ عراق و شاخهای از پنتاگون باقی میماند و این همه به خاطر ناتوانی فیلمساز در ایجاد تعادل و ارتباط ارگانیک و منسجم بین دو ایدهٔ اصلی داستانش است.

از یک نگاه فیلم «مردانی…» دربارهٔ هویت، چگونگی تشکیل و مأموریتهای واحدی مرموز و کمتر شناختهشده در ارتش آمریکا به نام New Earth Army (نیروی زمینی جدید) است. واحدی که نیروهای خود را در فورتبراگ و با تکنيکهای خاص ذهنی و فراطبيعی، عرفانگرايی شرقی و افکار هيپیگرايانه به گونهای آموزش میداد تا آنها بتوانند فکر آدمها را بخوانند، از ديوارهای سخت سيمانی عبور کنند، غيبگويی کنند و غيب شود، بر پیرامون خود احاطه داشته باشند، مردم و ساختمانهای شهرهای دور را ببینند، از تکهتکه شدن ابرها انرژی بگیرند و یک دو جین کار عجیب و غریب دیگر بکنند. اگر از این منظر به سراغ فیلم برویم با اثری مواجه میشویم که در پی کنکاش تاریخچه و مراحل تکوین این واحد جدید از پنتاگون، اگرچه با روایت و پرداختی صمیمانه و حتی شوخ و شنگ ـ از گل دادن فرمانده به افرادش در کارگاه و ایراد سخنرانی اخلاقی دربارهٔ صلح برای آنها گرفته تا نیایش با زمین و سلام نظامی دادن به آفتاب! ـ شمایلی سمپاتیک از نیروهای جدای و به خصوص فرماندهشان بیل جانگو (با بازی جف بریجز) ترسیم میکند، ولی ما را به هیچ یقینی دربارهٔ صدق گفتهها و ادعاهایشان رهنمون نمیسازد. از این فراتر، فیلمساز نه تنها تلاشی برای واقعی جلوه دادن ادعاهای بیل جانگو و دار و دستهاش نمیکند بلکه با به تصویر کشیدن تمرینات و فعالیتهای به غایت احمقانهٔ نیروهای جدای ـ همچون رقصیدن، مصرف نکردن غذای جامد، رانندگی با چشمان بسته و… ـ آنها را لافزنهایی دروغگو و خوشخیال و یا در خوشبینانهترین تصور ممکن، متوهم و مجنون معرفی میکند. به یاد بیاوریم وقتی را که باب ویلتون در همان اوایل فیلم برای مصاحبه با گاس لیسی به خانهاش میرود و مجبور میشود در نهایت بیحوصلهگی، چرت و پرتبافیهای صدمن یک غاز این عضو جدای را تحمل کند، دزدانه و بیاینکه صاحبخانه متوجه شود روی دفترچهاش مینویسد: “تو دیوانهای”! با این همه هر چه به پایان فیلم نزدیکتر میشویم واقعیت و تخیل بیشتر درهم میآمیزند و ما بیشتر درمیمانیم با جنگجويانی با قدرتهای فوق انسانی طرفیم يا ديوانههايی که با ذهنيات پريشان و تخيلات عجيب و غريب خود سرگرماند.
از نگاهی دیگر، فیلم «مردانی…» حکایت شکست یک مرد و به آب و آتش زدنش برای برگشت به زندگی و رسیدن به موفقیت است. “چه بسیار مردانی در طول تاریخ که وقتی قلبشان توسط زنی شکسته شد… من به جنگ رفتم”! باب ویلتون پس از تحقیر شدن در یک شکست عشقی عزمش را جزم میکند تا دست به هر کاری بزند و خودش را برای خودش و معشوقهاش ثابت کند. (باب هنگام جمع کردن چمدانش هم حلقهاش را درمیآورد و هم عکس دبورا را دور میاندازد) پس به عنوان یک گزارشگر خبری به عراق جنگزده میرود. در آستانه به اوج رسیدن یأس و افسردگی باب، وقتی خبرنگاران کرور کرور از عراق میآیند و گزارشهایشان را منتشر میکنند و باب حتی در صحبتهای تلفنی با همسر سابقش آرامشی نمییابد (سایهٔ دیو، دوستپسر جدید دبورا حتی در مکالمههای تلفنی حضور دارد) به یکباره با فرشتهٔ نجاتش، لین کسدی (با بازی جرج کلونی) آشنا میشود و سرنوشتش به کلی دگرگون میگردد. باب به لین به چشم یک سوژه ژورنالیستی جذاب نگاه میکند؛ رازی که میتواند با افشا کردنش به موفقیتی بزرگ در حرفهاش دست یابد. چرا که معتقد است: “من یه روزنامهنگارم. میرم جاهایی که ماجراها اتفاق میافته”! با این همه ویلتون با دیدن واکنشها دیوانهوار و غیرمنطقی لین ـ همچون غذا پختن با مخروطی حلبی برای استفاده از نور خورشید یا خیره شدن به ابرها برای حفظ آمادگی جسمانیاش یا حرفهایی راجعبه جنگیدن با ذهن و …ـ تدریجاً در صحت گفتهها و ادعاهایش تردید میکند. اما “این من نبودم که تصمیم میگرفتم. این دیوونگی بود و لین میخواست انجامش بده. ولی دیر شده بود. ما از مرز رد شده بودیم”. باب در طول مسیر و در پی اتفاقاتی که میافتند مجبور میشود رفتارهای غیرعادی لین و صحبتهایش را دربارهٔ نیروی ذهن و سرنوشت و ترس و قدرت تحمل کند و حتی گاهی برخیهاشان را باور میکند اما نهایتا این منش لین است که او را تحت متأثر قرار میدهد. همین که لین تمام کارهای ظاهرا بیمعنای خود را ـ همچون زل زدن به تروریستهای آدمربا برای خلع سلاح کردنشان یا قاطعیتی که در سر دو راهی بر انتخاب مسیر غلط دارد یا ایمان به اینکه روزی (و لو چند سال بعد) بر اثر ضربهٔ “تماس مرگ” خواهد مرد ـ با اعتقاد به واقعیت داشتنشان، با صلابت و جدیت انجام دهد باب را متقاعد میکند تا به حرفهایش ایمان بیاورد و خود را یکی از جدایها و دعوتشدگان بیل جانگو بداند.

با همهٔ این حرفها فیلم «مردانی که…» هیچگاه فیلم ماندگاری نخواهد بود و این به خاطر تشتت نگاه فیلمساز در طرح و پرداخت موضوعات و درهم تنیده شدن عناصر قصهاش است. عناصری که قرار بود منجر به تحول تازهای در شخصیتها و دنیای شخصیشان شود. مثلاً جایگاه آن دو شرکت امنیتی آمریکایی و آن گروگان عراقی هیچگاه در بافت فیلم مشخص نمیشوند. یا مثلاً از تمام ظرفیت فلاشبکی که در آن عقده و ترس دوران کودکی لین مطرح میشود، در ادامهٔ فیلم استفاده نمیشود. یا مثلاً ارتباط آن نقش “چشم و مثلث” که هم در خط خطیهای باب و هم در خالکوبی لین دیده میشود هیچگاه به وضوح تشریح نمیگردد و این وسط شاید مهمترین عنصری که یکتنه فیلم را نجات میدهد بازیگران آن باشد. ایوان مک گرگور ـ که این اواخر هم در فرشتگان و شیاطین (ران هاوارد) و هم در نویسنده در سایه (رومن پولانسکی) ظاهر شده ـ سعی کرده در تکتک جزئیات بازیاش حیرت و شک درونی شخصیت باب را منعکس کند. بازی جرج کلونی هم اگر چه کپی دسته سومی از بازیاش در نقشی مشابه در فیلم «ای برادر کجایی» (برادران کوئن) هم نیست اما باز هم دیدنی است. جف بریجز هم اگرچه اسکار را برای قلب دیوانه (اسکات کوپر) برد اما دوباره یاد و خاطرهٔ شخصیت «دود» در لبوفسکی بزرگ (برادران کوئن) را زنده کرد. کوین اسپیسی ـ در دورهٔ بعد از حضور در تئاتر لندن ـ هم اگرچه در نقش لری کوپر حضور کوتاهی دارد اما سایهٔ و تأثیر شومی شخصیتش بر تمامی قصه سایه میاندازد.
گرانت هسلو در اولین فیلمش (البته اولین فیلم در جایگاه کارگردان و گرنه او فیلمنامهنویس «شب به خیر و موفق باشید» است) تلاش بسیاری برای تلطیف طنازانهٔ چهرهٔ ملیتاریستی جنگ کرده است و برای همین به کمک همکار فیلمنامهنویسش پتر استروگان توسعه و تصرف بسیاری در کتاب جان رانسون (روزنامهنگار و مستندساز انگلیسی) نموده است اما چون ماجراهای فیلمش را به دقت و ظرافت طراحی نکرده و زمینههای وقوعشان را تشریح ننموده، در لحظات بسیاری از فیلم تماشاگر را دچار سردرگمی میکند. به همین دلیل است که «مردانی که…» نه به سایهٔ عظمت فیلمهای کمدیـجنگیای همچون «دیکتاتور بزرگ» و «دکتر استرنجلاو» میتواند نزدیک شود و نه بُعدی جدید (متافیزیک و معنویت) به سینمای جنگ بیفزاید.
–
The Men Who Stare at Goats













۵ خرداد ۱۳۸۹ | ۲۳:۴۳
خوب بود ولی زیاد حرف زیاد از آن نوع حرفهایی که هر وقت بی خوابی به سرت می زد تا سه بامداد می زدی