مدیریت شترگاوپلنگ ایرانی
۱
زمانی که مانند الان موج فیلمهای کرهای همهگیر نبود و تولیدات کشور فخیمهٔ ژاپن پخش میشد، سریالی بود با نام هانیکو ـ یا چیزی مانند آن ـ که سرگذشت دخترکی شاد و خندان و سختکوش را روایت میکرد یکی از شخصیتهای جالب و بهیادماندنی سریال، شخصیت پدر هانیکو بود؛ مردی متعصب به آداب سامورایی که میشد رد تحقیر ناشی از جنگ جهانی و ناکامی نظامی ژاپنیها را در سکوتش دید. از آن ژاپنیهایی که حتی در نوع نشستن و برخاستنش نیز سامورایی بود. مردی که تلاش میکرد دستکم در سرسرای خانهٔ خود و حتی بیش از پدرش ـ یعنی پدربزرگِ خوشحال هانیکو ـ که طبیعتاً باید بیشتر از پسرش تعلق به آداب کهن میداشت، آداب سامورایی را حفظ کند. در یکی از قسمتهای ماندگار سریال، پدر هانیکو با وجود آنکه میدید و میشنید خانوادهٔ شوهرِ دختر کوچکش ـ خواهر مظلوم و کمحرف هانیکو؛ نمادی از زنان عوام جامعه ژاپن ـ او را بلافاصله پس از زایمان به کار در مزرعه واداشتهاند و او اکنون در اثر بیماری و ناتوانی در جایی شبیه اصطبل نگاهداری میشود، به جای آنکه بر اساس خواست افراد خانوادهاش برای بازپسگیری او یا بهترکردن شرایط زندگیاش اقدامی کند، در برابر مادرشوهرِ دخترش که به او آداب و رسوم سنتی ژاپن در زمینهٔ جایگاه عروس را متذکر شد حاضر نشد قدمی از سنتها پاپس بکشد و تا آخرین لحظه که خبر مرگ دخترش را به او دادند برخلاف خواست همه و حتی خواست بینندگان احساسی ایرانی حاضر به مداخله نشد. سیمای مردانهٔ وی که در اتاقی تنها نشسته بود در حالی که صدای شیون اهل خانه را میشنید که عزادار مرگ دخترشان بودند، بیآنکه در چهرهاش ردی از پشیمانی باشد ـ البته اندوه بود ـ ساکت بود تا سنتها ـ ولو غلط ـ به درستی اجرا شوند، بهیادماندنی و قابل تحلیل است.
این تکه از سریال هانیکو را به یاد آوردم تا بگویم همان زمان، بودند خانوادههای بسیاری که پدر هانیکو را لعن و نفرین میکردند که چرا در برابر مرگ دخترش ساکت مانده است. با این حال در کلام مردم این را نیز حس میکردی که برای پایبندی یک مرد به اصول و سنتها احترامی همراه با تنفر قائلاند؛ و این حکایت این بخش از نوشتار است. هر چه سینمای ما ـ البته بیشتر قبلِ انقلابیاش ـ انبانی نسبتاً پر از این مردان دارد، آن هم به همت مسعودخان کیمیایی، رسانهٔ تلویزیون، چه پیش و چه پس از انقلاب و در توافقی نانوشته میان مدیرانش، از پروبالدادن به مردانی اینچنین ـ متعصب، اهل خانواده، پایبند به موازین و سنتهای قدیمی، غیرتی، ناموسپرست، برخاسته علیه جامعه و سیستم ناکارآمد آن ـ امتناع کرده است. شاید بتوان چرایی آن را در خصیصهٔ شورشی بودن آنها دانست (و الا چرا مثلاً رسانهٔ ملی ما که دربارهٔ فلان مشکل سیاسی یا اجتماعی ـ مثل فستفودها ـ حاضر است مستند خبری بسازد، تا حالا تلاش نکرده از طریق رسانه به سراغ یکی از همین شورشیهای برخاسته علیه سیستم برود و حرف و سخنش را رسانهای کند؛ اشارهام به داستان تحصن چندماههٔ علیرضا جهانشاهی در حرم عبدالعطیم حسنی است. همان طلبهٔ سیرجانی معروف). مردانی که اهل کنار آمدن با قوانین دنیای جمعی و ناهنجاریهای جامعه نیستند. حالا هر اندازه این ناهنجاریها عادی شده باشند. (یادش به خیر سریال داستان یک شهر ۲ ساختهٔ ماندگار و فراموششدهٔ اصغر فرهادی برای شبکهٔ ۵…آن داستانش که جوانکی شهرستانی میآید تهران و وقتی میبیند کنار خیابان کسی برای زنی بوق میزند میرود و درگیر میشود. همان جوانک که برای انجام کارهای عروسیاش آمده بود تهران و در نهایت در جریان تصادف ضربه مغزی شد و مرد) اینان اهل معامله نیستند و مراد خود را بر همت خویش میطلبند. بدیهی است اینان که معتقدند قانون برای انسان نوشته شده نه انسان برای قانون، حقطلبانی خودخواسته میشوند که دنیای آدمیان اطرافشان کشش و درک درستی از آنان ندارد. بهانهٔ این چند سطر، نمایش سریال زیر هشت سیروسخان مقدم است؛ سریالی که به ترسیم (هوشمندانه یا ناخوداگاه) سیمای مردانهٔ عطا خانعمو در قامت مردی زخمخورده از خود و دنیای اطراف که توسط سیستم هم ـ همان سیستمی که برای اجرای حداقلی عدالت و ایجاد حداکثری نظم سامان یافته ـ مجازات شده، دست زد. سیمای مردانهای آشنا که مانند نمونههای پیشینی خود اهل خانواده است (عشقش به خواهر و خواهرزادههایاش)، عاشق مادرش است (تصویرسازی رفیق بی کلک مادر)، رفیقباز است (ماندن پای علیخان عیوضی)، مرد عشقهای ناگهانی همراه با نگاههای پرشرم است (ایستادن پای عشقش به منیژه تا حد خوردن مهر دزدی بر پیشانیاش و نگاههای پاک عاشقانه به دختر عیوضی)، شوریدن علیه سیستمی که او را خلافکار میداند و تن ندادن به قانون و از همه مهمتر تعلقش به طبقهٔ فرودست اقتصادی و فرهنگی جامعه…اینها را شاید در هیچ سریال دیگر ایرانی نبینیم. این در حالی است که مردم ما ـ دقیقاً عوام…اهل تلویزیون و نه خواص گریزان از تلویزیون یا نامانوس با سنتهای اجتماعی ـ نشان دادهاند گرچه خود بر اساس مرام و درک خویش عمل میکنند و نه خواست سنتها و نگاهبانان آن، ولی در باطن حامی مردان سنتی هستند. نمونهاش را در روح حمایت جمعی مردم از شخصیت حاجاسدالله سریال پدرسالار میبینیم که در برابر خواست معمولی، معقول و مسموع عروسش آذر مقاومت میکرد. گرچه سریال زیرهشت سیروس مقدم را میشود از زوایای گوناگون بررسی کرد ـ از جمله تولید ژانریک و اینکه همچنان سیروس مقدم استادانه و بیادعا در حال ساخت کارهایش به صورت ژانریک است (و البته همراه با زوج جدیدش حسین سهیلیزاده) یا موسیقی گوشنواز آریا عطیمینژاد ـ اما مهم این است که پس از مدتها ناگهان در قامت امیر جعفری سیمای مردی از طبقهٔ فرودست را دیدیم که تلاش میکرد حقانیت خود را در برابر جامعه اثبات کند؛ گرچه در حالتی فرضی این سیما با آنچه مطلوب است هنوز فاصلهها دارد ولی برای شروع غنیمت است. شاید باید امید داشت این سریال نوعی قیصر باشد برای رسانهٔ ملی و این دعا که سرنوشت قیصر و ژانر کلاهمخملی فیلمفارسی برای آن تکرار نشود. به هر حال مدیران رسانهٔ ملی باید بدانند مدیریت محتوا بسیار مهمتر از مدیریت هنرمندان و مانند آن است. دیگر این واقعیت جزو مشهورات تلقی میشود که در آمریکا به عنوان قطب سرگرمیسازی جهان، اِعمال ممیزیها و مدیریت نه فقط از راه بخشنامه و مانند آن بلکه با مدیرت محتوایی رخ میدهد. به گونهای که مدتی پیش از اهدای جوایز اسکار بسیاری میدانند فلان فیلم به دلیل ترسیم رویای زندگی آمریکایی یا نمایش چهرهٔ مردی که برای حفظ خانواده تلاش میکند یا مردی که از کار اخراجشده و با تلاش خود و استفاده از فرصتهای آمریکایی رشد کرده و در سیستم بالا میآید، از طرف گردانندگان اسکار تقدیر میشود در حالی که مثلا فیلمی تحسینبرانگیز جایزه نمیبرد. با نگاه به این روش از مدیریت، مدیران رسانهای باید به این حقیقت برسند که برخی پیرنگها یا بهادادن به برخی شخصیتپردازیها در قالب سریالها، فیلمهای تلویزیونی و تئاتر تلویزیونی و…میتواند به تغییر ذائقهٔ فرهنگی مردمان منجر شده و برخی هنجارها و سنتها را احیا کند. جالب است در کشور ما که دستکم در تاریخ سی سال اخیر خود بیشمار مردان از طبقهٔ فرودست داشته که با همهٔ مصائب زندگی اجتماعی پاک زیستند یا با حداقلی از خطا رستگار شدند، رسانه از حضور درست و ملموس آنها بیبهره است و سریالهای تلویزیونی را آدمهایی از طبقهٔ متوسط پر کردهاند که بیهویت و سرگشته و بیهدف زیست میکنند و در بهرتین حالت، مردانشان حاج رضاها و حاج محسنهای سریال فاصلهها است که درک آنها کمی سخت است یا جوانان در حال مرد شدنش، سعیدهای سریال فاصلهها و پویانهای سریال تاوان…بازتولید مردانی از جنس مردمان جنوبشهر که در هنگام ورود به خانه یاالله میگویند، در خانه با زیرشلواری تردد میکنند، ساعت ورود و خروج خواهرشان را میپرسند، روی رفتار و کردار زنانشان متعصباند، برایشان رفیق از نان شب واجبتر است، برای جنگیدن آمادهاند، لباس مارکدار نمیپوشند، خیلی برایشان مهم نیست تهریششان چندروزه است، آرزویشان داشتن پرایدی برای مسافرکشی است، عشقشان خوردن دیزی آخر هفته با خانواده در یکی از پارکهای اطراف شهر است و هزاران ریزهکاری مهم و موثر در ترسیم یک شخصیت ملموس اجتماعی. مدیران رسانه باید بدانند آنها نباید دنبالهرو فرهنگ حاکم بر سینمای اجتماعی باشند که نگاهش معطوف به مردان طبقه متوسط است. مردانی که برای پیشرفت در زندگی با بسیاری نبایدها و بایدهای دنیای مدرن شهری کنار آمدهاند. مردانی در آستانهٔ بی هویتی و نسبیشدن. گرچه نگارنده میپندارد قلم سعید نعمتالله بوده که مرد سریال زیر هشت را رقم زده ـ نمونهٔ ترسیم سیمای مرد متعصب را در شخصیت بزرگ (امین تارخ) سریال جراحت و پیشتر در ترسیم شخصیت زنی مردانهخو به نام شایسته در سریال رستگاران دیدیم و میبینیم ـ اما ما به قلمهایی بیشتر محتاجیم، برای خلق دنیایی مردانه. برای فرار از شخصیتپردازیهای زنانه، شهری، دارای گرایشهای روشن فمینیستی و جهانوطنانه.
۲
مانند بسیاری موراد مشابه دیگر باز یک مسئلهٔ معمولی تبدیل به یک بحران شد: پخش یا عدم پخش ربنای شجریان؛ نمونهای دیگر از مدیریت غلط رسانهای ما. گرچه بسیاری از این دعواها را باید در ادامهٔ جنگ حیدریـنعمتی پس از انتخابات ارزیابی کرد که فاقد هر نوع جهتگیری دلسوزانه برای تصحیح مدیرت هنری و فرهنگی رسانهای چون تلویزون است، با این حال در گذر از شنیدن و خواندن نظرات موافقین و مخالفین پخش ربنا چند نکتهای جای تامل دارد:
الف) در این سوی داستان…چرا باید برای مدیران این قدر مهم باشد که گمان کنند نشان دادن ضرب شصت به هنرمندی مانند شجریان نشانهٔ اقتدار فرهنگی و سیاسی نظام است؟ چرا مدیران ما که این روزها باید برای ستیز با ناتوی فرهنگی پادگانهای جنگ نرمشان را به خط کنند، دست بردن در یک فرهنگ شنیداری این قدر واجب فرض شود که وقتی گندش بالا آمد با استدلالهای بچهگانهای ـ مانند اینکه «ما ربنای شجریان را از شبکهٔ آموزش پخش کردهایم و این یعنی با او مشکل نداریم»؛ ـ بخواهند از اعمال خود دفاع کنند. اگر کارتان درست است و گمان میکنید خاکریز یک معاند نظام!!! را ـ البته دنکیشوتوار ـ فتح کردهاید، به صراحت بگویید و با صداقت و استدلال از کارتان دفاع کنید. به راستی چه لزومی داشت و دارد چنین هزینههایی بر پیکرهٔ نظام تحمیل شود؟ این چه مدیریتی است که در آن انتخاب یک مجری برای برنامهای سالانه ـ برنامهٔ ماه عسل ـ تبدیل به یک معضل میشود. اگر آرایش چهره و سکنات برخی مجریان، مطلوب برخی از پارههای اجتماعی نیست یا با برخی موازین مورد قبول همگان در تضاد است، آیا راه اصلاحش حذف یکی از توانمندترین مجریان رسانهٔ ملی است؟ کسی که دستکم در بهترین و پرمخاطبترین برنامههای رادیو صدایش شنیده میشود و با معیارهای مجریگری شبکههای غربی ـ که برخی مدیرانتان آرزوی رسیدن به کیفیت آنها را دارند ـ یکی از استانداردترین مجریان شماست (اگر فرزاد جمشیدی را بتوان شرقیترین مجری رسانه دانست، فرزاد حسنی غربیترین مجری است؛ یکی مجریای برآمده از معیارهای رسانهٔ سنتیِ منبر و دیگری شومنی با اعتماد به نفس بالا که یکتنه دارای کاریزمای جمعکردن مخاطب است) جالب آنکه در مدیریت لحظهای و عافیتطلبانهٔ شما هر چه مجری بیشتر سربهزیر باشد، بهتر است و او حق جسارت و خودنمایی ندارد. (گیریم در گپوگفتش با سردار رادان و یکی دو مورد دیگر افراط کرده باشد؛ کیست در این مملکت اهل افراط و تفریط نباشد؟) مدیریت شترگاوپلنگانهٔ شما یعنی برگزیدن یک بازیگر تلویزیونی با لحن و گویشی زنانه برای اجرای برنامهٔ ماه عسل آن هم در آخرین لحظه (حسن جوهرچی)؛ یعنی تحمیل مجری بدرفتار و هیستیریکی چون احسان علیخانی بر مخاطبی که بارها از طریق فضای مجازی اعتراضشان را نسبت به حضور وی اعلام کرده بودند. مدیریت لحظهای شما یعنی تبدیل یک مسئلهٔ ساده به یک معضل.
ب) از آنان که شیفتهٔ صدای شجریان شدهاند باید پرسید مرز این شیفتگی تا کجاست؟ بنا بر فرض اگر خوانندهٔ محترم این نیایش روزی روزگاری به این نتیجه رسید که برای برانداختن نظام حاکم بایست دست در دست مدیران شبکههای بیگانه بگذارد، آیا باز نیز مجوزی برای پخش صدای ایشان قائل هستند؟ در حقیقت اینان این جواز پخش صدا را ازلیـابدی میدانند یا نه دعوایشان تنها بر سر این است که گمان میکنند خواننده هنوز رفتاری نداشته که مستوجب چنین ظلمی باشد؟ اینان این نیاش را میراثی ملی میدانند که باید در هر شرایطی پخش شود؟ در این میان یادآوریای تاریخی جا دارد؛ قدیمیها حتما فردی به نام ذبیحی را یادشان هست. همان که هنوز میتوان کاستهای دعاخوانیاش را در سرای متولدین دههٔ سی تا پنجاه یافت. همان که عادت داشت شاه را دعا کند و پس از انقلاب خیلی سریع از خاطرهٔ حاضر مردم رانده شد و به پستوی خاطراتشان درغلطید و البته بعدها آمدند کسانی که روش وی را و حتی لحن وی را تقلید کردند و کارشان تا حدودی گرفت. به هر حال تاریخ تکرارها دارد؛ منش مردم که این روزها به افطارِ بدون ربنا خو کردهاند و آن اندازه مشکل دارند که دنبال این دعواها نیستند، نشان میدهد افکار عمومی خیلی زود با تغییرات انس میگیرد.
۳
اولین سریال خانگی یا غیرتلویزیونی هم بیرون آمد: سریال قلب یخی…مثل اینکه باید و علیرغم میل باطنی گفت: «خدا پدر و مادر فارسی ۱ و شبکهٔ فروش زیرزمینی سریالهای خارجی و BBC فارسی رو بیامرزه» که دستکم مدیران این شبکهها باعث شدند خلاقیت هنرمندان و مدیران ما گُل کند. اگر در ادامه سریال قهوهٔ تلخ هم راهی این شبکهٔ عرضهٔ محصولات هنری شود، تحولی در تولید محصولات سرگرمکننده رخ میدهد که البته از همین حالا باید تروخشکش کرد تا به سرنوشت فیلمهای «زیرشونه تخممرغی» این روزها تبدیل نشود. پاگرفتن این نوع تولید برکاتی دارد که در جای خود به صورت مبسوط به آن میپردازم ولی علیالحساب بدک نیست از این فرصت برای کمک به رسانهای چون سینما نیز بهره برد. امروزه یکی از مشکلات سینمای ایران را نبود مخاطب یا نبود فرهنگ سینما رفتن میدانند. بر همین اساس طرحهای مختلفی برای کشاندن مخاطب به سینما درانداخته میشود. ما اکنون در ابتدای راهی هستیم که پیش از ما بالیوود و هالیوود طی کردهاند. در همین برنامهٔ اخیر هفت جمال ساداتیان آماری جالب ارائه داد مبنی بر اینکه در شوروی کمونیستی در حدود سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ چیزی حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ سالن سینما (معادل تعداد سالنهای سینمای ما در امروز) وجود داشته که الان به ۴۰۰۰۰ سالن رسیده است و همین تعداد با کمی بالا و پایین در آمریکا وجود دارد؛ آن هم با بلیطهایی گرانتر در حالی که ما در دستکم بیش از ۶۰٪ شهرهای کشورمان سالن سینما نداریم…جالب است که مدیران انقلابی شوروی کمونیستی بیش از ما به این شعارشان معتقد بودند که با سینما باید کمونیسم را ترویج داد و از همان اول در کار تاسیس سالن سینما بودهاند. به هر حال تا سینما برای مردم ما بشود تفریح سالم و برود در سبد هزینهٔ خانوار، باید با هزاران ترفند ایشان را به سالن سینما کشاند. یکی از همین ترفندها پخش انحصاری سریالهای تلویزیونی در سینما است. بدیهی است وقتی میشود در سالنهای سینما به بهانهٔ جام جهانی، فوتبال پخش کرد، پخش سریال که گزینهای نزدیکتر به رسالت تاسیس سالن سینما است ـ بسیار نزدیکتر از برگزای همایش در سالنهای سینما ـ محل اعتراض نباید باشد. تصور کنید که هر قسمت سریال قهوهٔ تلخ در یک روز هفته و در تمامی سانسهای سینماهای شهرهای بزرگ قسمت به قسمت در طول سال پخش شود و پس از پایان آن، تازه لوح فشردهاش به دست مردم برسد. این گونه بسیاری از مردم در روزهای خاصی همراه با دیگران در سالنهای سینما حاضر شده و جدیدترین قسمت یک سریال را بر پرده میبینند و البته با محیط سینما انس گرفته و این نوع دیدار آیینی یک اثر هنری به نوعی فرهنگ در ایشان تبدیل خواهد شد. و صد البته این تنها یک پیشنهاد است.













۶ شهریور ۱۳۸۹ | ۱۸:۲۲
مقایسه شجریان و ذبیحی! ذبیحی به جان شاه دعا می کرد اما شجریان …