فیروزه

 
 

همهٔ وسوسه‌های یک کشیش

وسوسه، حکایت یک کشیش جوان است که به همراه مادرش به یک دهکده نفرین شده رفته است. جایی که ده سال قبل از او کشیشی داشته که پس از مدت‌ها پارسایی و پاکی روحش را به شیطان می‌فروشد و تبدیل به یک ابلیس مخوف می‌شود آن‌گونه که هنوز روح او در اطراف دهکده پرسه می‌زند. ادامه…

همهٔ وسوسه‌های یک کشیش

دنیا هنوز به آخر نرسیده است

کفش‌های کوه‌نوردی خورشید را
ناشناسی ربوده
اما همه چیز تحت کنترل است
خورشید با اولین هلیکوپتر
خودش را به آسمان خواهد رساند ادامه…

 

بت تراشیدن با مداد

مهم‌ترین مشغولیت ما به عالم، روایت آن است؛ مانند نقوشی که به حروف معنا می‌کنیم، و حروفی که به کلمات، و کلماتی که به مفاهیم، و مفاهیمی که به قواعد، و در نهایت کوشش ما فهم حکمت حاکم بر قواعد است. این‌ها، هم‌آن کاری است که گاه تأویل خوانده می‌شود، و وضعیت پیش از تأویل امور، راز است. ادامه…

بت تراشیدن با مداد

شبى در کنار و تنها

۲۴ آذر | رضا جوان

ساعت باید میانهٔ نیمه شب و اذان باشد که تو بالا مى‌آورى. انگار از به هم پیچیدن دلت تا تلخ و شور و ترش‌کامى، بیشتر از یک تهوع راه نیست و تو بى امان از دلى که مانند لباسى چرک از هر سو چنگ مى‌خورد، از تخت بلند شوى و تا راه حمام را که نزدیک‌تر از دستشویی است بروى مشت‌هایت چند بار پر مى‌شوند و از سرشان جا به جا روى سرامیک‌ها، ته خورده‌هاى ظهر تا شب رد مى‌اندازند. ادامه…

 

بازتاب دغدغه‌های چند نسل

«جمع کثیری از سریال‌سازان ایرانی بیشتر عکاس‌اند تا درام‌شناس و قصه‌پرداز»! نمی‌دانم اولین بار این جمله را سر کدام کلاس یا در کدام مصاحبه و از زبان چه کسی شنیدم و خواندم و آن‌را ساده‌اندیشانه و نابخردانه یافتم؛ اما گذر زمان واقعیتِ تلخِ پشت این گزاره را روزبه‌روز بیشتر متجلی کرد. ادامه…

بازتاب دغدغه‌های چند نسل
 

درام‌زدایی از داستان

در سینمایی که از ابتدای شکل‌گیری‌اش تا کنون، جز معدود، فیلم‌هایی با ساختار داستانی قدرتمند به خود ندیده است، ناگهان همه منتقدانش به بزرگ‌‌ترین حامیان وجود داستان در فیلم‌ها تبدیل شده‌اند و هر که دهان می‌گشاید چیزی جز نقطهٔ اوج و پردهٔ اول و دوم از دهانش خارج نمی‌شود؛ حتی اگر در مورد خاطرات خانه مادربزرگش صحبت کند ادامه…

درام‌زدایی از داستان
 

سبک جدید تشنگی

صدايت بوی باران بود
در پژواک رعد و برق؛
کتاب آب
مشحون از حضور توست.
  ادامه…

سبک جدید تشنگی

آبی‌تر

ذبحی از اسماعیل آبی‌تر بیاور
از دامنی آبی‌تر از هاجر بیاور
آبی‌تر از خون، سرخ‌تر از آسمان‌ها
جام عطش را تا لب کوثر بیاور   ادامه…

 

پیش از آنکه بدانی چهل ساله شده‌ای

وقتی در یک مهمانی دوستانه در جواب سوال دوستانه‌تان از یک دوست که در مورد حالش از او جویا شده بودید می‌شنوید: «از تنهایی پر شده از آدم‌های پر سر و صدای اطراف به ستوه آمده‌ام». مطمئناً شما در یک جمع “روشنفکر‌-هنرمند” هستید و به احتمال زیاد شما هم به چنین صفتی مبتلا هستید. در غیر این صورت هرگز پایتان را در چنین جمعی نمی‌گذاشتید. ادامه…

پیش از آنکه بدانی چهل ساله شده‌ای
 

داستان‌ها می‌توانند بی‌رحم باشند

نوشتن آن را فوریهٔ ۱۹۹۱ شروع کردم، چند هفته پیش از تولد نخستین فرزندم. رمان سومم، پیشوا را تازه در نوامبر گذشته‌اش تمام کرده بودم و خوب یادم است که بهم می‌گفتند این آخرین کتابی خواهد بود که تا مدت‌ها می‌نویسی، تا وقتی که فرزندت و فرزندهای دیگرت از آب و گل در بیایند و مدرسه بروند. به نظر من که دوستانم داشتند شوخی می‌کردند، ولی همین هم نگرانم می‌کرد. ادامه…

داستان‌ها می‌توانند بی‌رحم باشند