فیروزه

 

لباس‌های روغنی

هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد یک‌راست می‌رفت سراغ سبد لباس‌های کثیف. همه را می‌ریخت بیرون و حسابی زیرورو می‌کرد. ناامید که می‌شد گوشه‌ای می‌نشست و گریه می‌کرد تا شب. چند ماهی کارش همین بود. از همان روزی که پدر مرد. توی این مدت کمتر او را در حالت عادی دیده بودیم. می‌گفت برای پدرتان دعا کنید. ادامه…

آفتاب

بود روی نیزه سرگرم تماشا آفتاب
گریه‌ها می‌کرد بر احوال صحرا آفتاب
بر زمین جایی برای نورافشانی نبود
رفت و روشن کرد شب‌های سما را آفتاب ادامه…

 

چشمان میشی

دارم خفه می‌شوم. دست‌هایم می‌لرزد. نگاهشان که می‌کنم همان حس بیست ودو سال پیش ریخته است نو ک انگشت‌هایم. دست‌هایی که هزار بار نگاه‌شان کرده‌ام و هربار دلم خواسته بگذارم‌شان روی تخت آشپزخانه و هرچه دارم بدهم به جلادی، آدم‌کشی، کسی که قطعشان کند. ادامه…

چشمان میشی
 

دنیای نازیبای بِن

محافظه‌کار، دِمُده، اگر نگوییم اُمّل؛ خجالتی، نچسب و صفات نامهربانانه‌ای که نهایت ندارد، خصوصیات مشترک هریت و دیوید از نگاه دیگران است. با این همه اشتراک طبیعی است که در اولین ملاقاتشان در یک مهمانی خیلی زود دریابند که آن‌ها را برای هم ساخته‌اند پس بی‌معطلی باید شروع کنند. ادامه…

دنیای نازیبای بِن
 

بیابانی با بوی مرگ

«هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد بعد از ریخته‌شدن قطعه‌های یک دومینو با شکلی بی‌سر و ته مواجه شود.» این را دومینوبازها خوب می‌دانند و برای همین قطعه‌های دومینو را جوری کنار هم می‌چینند که هم خوب به هم چفت شده و هم خوب روی زمین پهن‌شوند. ادامه…

بیابانی با بوی مرگ

در ماشین

در میان خیابان‌های شلوغ و پرترافیک می‌راندم و ساختمان‌های درخشان و پیاده‌روهایی را که پر بود از دست‌فروش و خرده‌فروش، پشت سر می‌گذاشتم. خانم سوئینی را که دیدم، برایش بوق زدم و فریاد زدم: «بپر بالا!» او درحالی‌که داشت سوار ماشین می‌شد، گفت: «انگار که شهر جنی شده امروز.» ادامه…

 

فیلمی برای شنیدن

می‌توان جنبش آنارشیستی دگما ۹۵ را پروژه‌ای ناکام دانست؛ می‌توان لارس فان تریر را فیلمساز متظاهری نامید و به بدفهمی از ماهیت سینما متهمش کرد؛ می‌توان آثارش را بلاتکلیف میان سبک‌ها و ژانرهای گونا‌گون سینمایی و الگوهای متفاوت زیبایی‌شناسی تلقی کرد؛ می‌توان تجربه‌گرایی مفرطش را بازی‌های فرمال بی‌جهت و متفاوت‌نمایی صرف دانست. ادامه…

فیلمی برای شنیدن

عصر سه‌شنبه

سه شنبه بود و غروب عصرگاهی بر جزیرهٔ مائویی سایه انداخته بود. در هوای بکر و دست نخورده، گویی سایه‌ها جزایر مجاور لانای و مولوکای را بیش از پیش به جزیره مائویی نزدیک می‌کردند. آلیس با صبوری زیر سایهٔ درخت انجیر معابد ایستاده بود و انتظار شوهرش را می‌کشید تا از ماهی‌گیری برگردد. ادامه…

 

در چند قدمی

نگاهی به کاغذ توی دستش و سپس نگاهی به شمارهٔ بالای در انداخت. وقتی از درست بودن شماره مطمئن شد چند لحظه‌ای روبه‌روی در چوبی کهنه ایستاد و به درخت بزرگ و سرسبزی که همان‌جا ایستاده بود، تکیه داد. دو لنگه در با قفل بزرگ رنگ و رو رفته‌ای به هم رسیده بودند. پس از کمی مکث کلید را از جیبش درآورد. ادامه…

در چند قدمی
 

استعارهٔ «شاوچاومین» یا
آیا «سعادت آباد» دنبالهٔ
«جدایی نادر از سیمین» است؟

اولین نکتهٔ آن این است که گاه فرم هنری نه فقط به واسطهٔ خلاقیت و ذوق هنرمند، بلکه گاه به دلیل محدودیت های فنی و عدم توانایی در تأمین زیر ساخت‌های مورد نیاز برای تولید یک اثر هنری شکل می‌گیرد. دومین نکته آن است که تنها چند فیلمساز اولی را که در سبک خاصی فیلم می‌سازند می‌توان به عنوان هنرمندان اصیل این سبک به حساب آورد ادامه…

استعارهٔ «شاوچاومین» یا آیا «سعادت آباد» دنبالهٔ «جدایی نادر از سیمین» است؟