فیروزه

 
 

جشنوارهٔ متوسط‌ها

آخرین فیلمی که در جشنوارهٔ فیلم فجر در آخرین ساعات روز جمعه بیست و یکم بهمن ماه آن هم نه روی صندلی که روی پله‌های سالن برج میلاد و در میان شلوغی دیدم، «روزهای زندگیِ» پرویز شیخ‌طادی بود. فیلم در گونهٔ فیلم‌های جنگی یا دفاع مقدس جای دارد و البته خیلی خیلی ساده‌تر و بی‌حرف‌تر از آن است که به مخاطبان نمایانده‌اند. ادامه…

جشنوارهٔ متوسط‌ها
تشییع جنازه آقای جان مورتون‌سِن

تشییع جنازه آقای جان مورتون‌سِن

جان مورتون‌سِن مرده بود و حالا همه داشتند از مردی می‌گفتند که صحنه نمایش زندگی را برای همیشه ترک کرده بود. جنازه در تابوت زیبا و ظریفی آرمیده بود که از چوب ماهون ساخته شده بود. درِ تابوت شیشه‌ای بود و از پشت سطح شفاف آن می‌شد چهرهٔ مرده را دید. ادامه…

 

هویت داستان و داستان هویت

ساده‌انگاری است اگر داستان خلاصه ‌شود در چند عنصر پیش‌ِ پا افتاده و خیال خامی ا‌ست که با داشتن طرحی از یک قصه و درگیرکردن چند شخصیت به داستان‌نویسی فکر کرد. این تصور درست مثل آن است که خرواری از چرخ‌دنده و پیچ و‌مهره و آهن‌پاره‌ را با ماشین صفر پدرمان یکی بدانیم. ادامه…

هویت داستان و داستان هویت
 

نهال‌های باغچهٔ سلیا

این‌که نیم‌قرن بعد از ملغی شدن قوانین تبعیض‌آمیز ایالتی «جیم‌کارو»، فیلمی ساخته شود که به موضوعی چنین کلیشه‌ای بپردازد و قصهٔ پرنشیب و فراز و نگاه جانب‌دارانه‌اش را با مایه‌های پررنگ ملودرام پیش ببرد و در عین حال به نتیجه‌ای نخ‌نما و شعارزده منتهی نشود جدیدترین مصداق آن گزارهٔ معروف اهل‌ فن راجع‌ به درون‌مایه‌های داستانی است که هیچ ایده یا موضوعی وجود ندارد که فی‌نفسه خنثی یا تأثیرگذار و بدیع یا تکراری باشد ادامه…

نهال‌های باغچهٔ سلیا
 

کوچهٔ فیروزه

از جلوی مغازهٔ بستهٔ پیكر گذشتم و پیچیدم توی ده متری. آفتاب درخشان، سرمای هوا را دلچسب كرده بود. اولین چیزی كه در كوچه دیدم، قد بلند و تركه‌ای حجت بود. ایستاده بود روبه‌روی فیروزه و دور و برش را نگاه می‌كرد. از برفی كه زیر پاش جمع كرده بود، معلوم بود انتظارش طولانی شده است. وقتی دیدم حواسش به من نیست، سرم را انداختم پایین و گام‌هایم را بلندتر برداشتم و ده متری را كج بریدم سمت فیروزه. ادامه…

کوچهٔ فیروزه
 

آش سنگ

زیاد پیش می‌آید که پس از دیدن فیلمی احساس دوگانه نسبت به آن داشته باشم. گاه به این دلیل که فیلم را اثری درخور یافته‌ام و لذتی ورای هر نوع توصیفی را تجربه کرده‌ام و از طرفی حسرتی طاقت‌فرسا به سراغم آمده و مرا به دلیل نداشتن توانایی‌ خلق چنین اثری به باد ملامت گرفته است و گاهی هم به این دلیل که فیلم برایم رضایت بخش بوده است، نه آن گونه که بخواهم خودم را در دم از هستی ساقط کنم ادامه…

آش سنگ
 

هنر دواندن مخاطب!

سیسیل پس فرار از مدرسه و فرار از دست سامانتا هدفی بزرگ را در سر دارد. این‌که با پیداکردن پدرش و فرار از پرورشگاه به خانه برگردد و بتواند زندگی آینده‌اش را در یک مسیر عادی سپری کند. این خواستهٔ بزرگ و در عین‌حال کودکانه آن‌قدر برایش جدی می‌شود که نه تنها در مقابل دیگران که حتی، بالاتر از آن، در مقابل احساسات خود نیز می‌ایستد ادامه…

هنر دواندن مخاطب!
 

مثل حوا، مثل تو

فرشته ندیده بودم ولی می‌دانم تو شبیه فرشته‌ها بودی. از آن‌ها که توی فیلم‌ها همه آدم‌های ناز و زیبا را بهشان تشبیه می‌کنند. بعد هم چند تا لغت سانتی‌مانتال کنارش می‌گذارند که بگویند دوستش دارند و این حرف‌ها. همیشه دنبالت می‌گشتم. حتی قبل از اینکه چادر رنگی مادر لای در حیاط گیر کند. ادامه…

مثل حوا، مثل تو

رقصیدن روی سنجاق

هیچ وقت دربارهٔ مذهب به هم چیزی نگفته بودیم، اما دربارهٔ ازدواج بارها حرف زده بودیم. او ملکهٔ یک دنیای کهنه و قدیمی بود که اجدادش را با گیوتین در مرکز پاریس گردن زده بودند و من یک طراح مد تازه به دوران رسیده بودم که اجدادم در حول و حوش شهر کراکو تیرباران شده بودند. اما گور پدر این چیزها! مهم این بود که عاشق هم بودیم. ادامه…