فیروزه

 
دوره جدید | شماره ششم | ۱۶ فروردین ۱۳۸۹
از یک تصویر شروع می‌کنم.

از یک تصویر شروع می‌کنم.

شخصیت مورد علاقهٔ من به نوعی دارای تمایلات دوگانه‌ای میان احساسات بسیار پیچیده و نارس است. چیزی که فکر می‌کنم در مورد جوانی خود من هم صادق است. وقتی برای تحصیل نبراسکا را به مقصد شمال غربی ترک کردم. بیشتر وقتم به ‌خواندن می‌گذشت و غرق در خودی بودم که از مهارت‌های اجتماعی چیز زیادی نمی‌دانست. به یکباره در دنیای جدیدی قرار گرفتم جایی که با چیزهایی باور نکردنی آذین شده است و برای بچه پولداری که مدرسه می‌رفته است باعث وحشت می‌شود. گمان نمی‌کنم کسی متوجه اضطراب و آشفتگی من می‌شد. ادامه…


پرواز در قفس

پرواز در قفس

وزن زندگی شما چقدر است؟ برای لحظه‌ای تصور کنید که یک کوله‌پشتی روی دوشتان است. از شما می‌خواهم آن را با تمام چیزهایی که در زندگی‌تان دارید پر کنید… حالا کوله‌پشتی حسابی باید سنگین شده باشد… می‌خواهم همه چیز را در آن جا بدهید. حالا آدم‌ها را هم در آن قرار دهید. با آشنایان اتفاقی، دوستانتان و افراد حاضر در محل کار شروع کنید و بعد به سراغ کسانی بروید که خصوصی‌ترین رازهایتان را با آن‌ها در میان می‌گذارید… مطمئن باشید که روابطتان سنگین‌ترین اجزای زندگی‌تان هستند. ادامه…


در ستایش سیروس مقدم و بقیهٔ قضایا…

در ستایش سیروس مقدم و بقیهٔ قضایا…

خب! یكی از دردهای جامعۀ به اصطلاح روشنفكری ما این است كه پز می‌دهد:«نه! من تلویزیون نمی‌بینم!» حالا چرا؟ والله نمی‌دانیم. گویا این هم از مختصات روشنفكری شده. طیف وسیعی از پاسخ‌ها به چرایی ندیدن تلویزیون برمی‌گردد به خاص‌نمایی افراد یا بی‌حوصلگی سرانۀ پیری یا تضادهای سیاسی فرد مورد پرسش با نظام..و الا آدم عاقل و بالغ چرا نباید تلویزیون وطنی را تماشا كند؟…به شدت معتقدم كه اگر شما روزی سه یا چهار ساعت وقت بگذارید و تلویزیون خودمان را تماشا كنید، هم جامعه‌شناسی دقیق‌تری پیدا می‌كنید و هم آرام‌آرام واقع‌‌بین می‌شوید! ادامه…


وَ مَا أدراکَ مَا طهران…

وَ مَا أدراکَ مَا طهران…

کم نبودند کسانی که منتظر بودند ببینند داریوش مهرجویی بعد از ممیزی و توقیف و بلاهایی که سر «سنتوری» آمد چگونه می‌خواهد ادامه مسیر فیلمسازی‌اش را بپیماید. اما اگر ابراهیم حاتمی‌کیا بعد از توقیف سیزدهمین ساخته‌اش، «به رنگ ارغوان» به آن‌گونه فیلمسازی احساسی و عصبیت‌زده روی آورد اینجا مهرجویی در اپیزود «طهران… روزهای آشنایی» شوخ و شنگ تر از هر وقت دیگری، به بهانه همسفر شدن خانواده مستمند و بی پناه شده ای با یک عده پیرپتال سرخوش نقبی به ابنیه تاریخی تهران و بیان تاریخچه مختصر هر کدامشان میزند. ادامه…


فرصت تماشا

فرصت تماشا

كتاب خواندن نوعی روزنه است. روزنه‌ای از زندگی به طرف آنچه می‌خواهیم ببینیم، آنچه باید ببینیم، آنچه آرزو داریم ببینیم، آنچه می‌توانیم و نمی‌توانیم ببینیم. كتاب خواندن دریچه‌ای است كه از آن به خود، به جهان، به دیگران، به فردا، به دیروز، به هست و نیست نگاه می‌كنیم. این دریچه در این اتاق تنگ، منظورم همان زندگی است، راه عبور هواست. نفس ما از این دریچه تازه می‌شود. جان ما از این دریچه تماشا می‌كند. كتاب خواندن فرصت تماشا كردن است؛ بخت دیدن؛ وقت نگریستن. ادامه…


روزی روزگاری در شهری دودگرفته

روزی روزگاری در شهری دودگرفته

می‌گویند داستان‌های مدرن نقطه مقابل قصه‌های قدیم‌اند. در عصر تکنولوژی از قصه به داستان کوتاه، از شاه پریان به شهروندان ساده و از روایت به خرده روایت منتقل شده‌ایم. تعریف‌ها عوض شده و انتظار از داستان متفاوت است. دیگر از قهرمان‌هایی با امید و آرزوهای بزرگ خبری نیست. روزمرگی و شهرنشینی رنگ و بوی همه چیز را گرفته و تنها اثری که روی آن‌ها باقی گذاشته، دوده‌ای خاکستری است. ادامه…