<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای فیروزه</title>
	<atom:link href="http://firooze.net/comments/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://firooze.net</link>
	<description>نشریه الکترونیک درباره فرهنگ، ادبیات و هنر</description>
	<lastBuildDate>Sun, 05 Feb 2012 08:16:10 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	
<xhtml:meta xmlns:xhtml="http://www.w3.org/1999/xhtml" name="robots" content="noindex" />
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای واژه‌ها و بانو با سینا</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1448#comment-1191</link>
		<dc:creator>سینا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1448#comment-1191</guid>
		<description>چه شعر محشری. ممنون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه شعر محشری. ممنون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای آش سنگ با سروناز</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1446#comment-1190</link>
		<dc:creator>سروناز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1446#comment-1190</guid>
		<description>سلام

چه جالب که این فیلم برا ما(من + خانوادم) اصلا ملام آور نبود
با اینکه آدم های این فیلم هم برام غریبه نبودن
همیشه برام جالب بوده که چه چیزی باعث این همه اختلاف سلیقه در مخاطب های یه فیلم میشه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>چه جالب که این فیلم برا ما(من + خانوادم) اصلا ملام آور نبود<br />
با اینکه آدم های این فیلم هم برام غریبه نبودن<br />
همیشه برام جالب بوده که چه چیزی باعث این همه اختلاف سلیقه در مخاطب های یه فیلم میشه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای رقصیدن روی سنجاق با inSomiiinia</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1439#comment-1189</link>
		<dc:creator>inSomiiinia</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1439#comment-1189</guid>
		<description>من که داستان رو دوست داشتم! واسه ی من حکایت غریبی نیست!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من که داستان رو دوست داشتم! واسه ی من حکایت غریبی نیست!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای مثل حوا، مثل تو با inSomiiinia</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1440#comment-1188</link>
		<dc:creator>inSomiiinia</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1440#comment-1188</guid>
		<description>فرشته ها هیچ وقت بندها را پاره نمی کنند!
عجب حکایتی ِ!


خوشم اومد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فرشته ها هیچ وقت بندها را پاره نمی کنند!<br />
عجب حکایتی ِ!</p>
<p>خوشم اومد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای مثل حوا، مثل تو با علی‌رضا</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1440#comment-1183</link>
		<dc:creator>علی‌رضا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1440#comment-1183</guid>
		<description>تا توی کتاب‌فروشی دنبالت کردم و بعد که افتادی دنبالش، رهات کردم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تا توی کتاب‌فروشی دنبالت کردم و بعد که افتادی دنبالش، رهات کردم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای مثل حوا، مثل تو با عليرضا</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1440#comment-1182</link>
		<dc:creator>عليرضا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1440#comment-1182</guid>
		<description>داستان فانتزي جالبي بود. خوشحال شدم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داستان فانتزي جالبي بود. خوشحال شدم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای مثل حوا، مثل تو با بهروز</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1440#comment-1181</link>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1440#comment-1181</guid>
		<description>داستان بود؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داستان بود؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای نوشت‌افزار من با هادی</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1444#comment-1179</link>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1444#comment-1179</guid>
		<description>جالب بود و تاثیرگذار.

چه جوری می‌تونیم تست کنیم و میزان وابستگی به لب تاپ‌هامون را بفهمیم.
درضمن فکر نمی‌کنم هیچ لب تاپی 1600 یا 2500 کیلو باشه. فکر کن 2500 کیلو</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جالب بود و تاثیرگذار.</p>
<p>چه جوری می‌تونیم تست کنیم و میزان وابستگی به لب تاپ‌هامون را بفهمیم.<br />
درضمن فکر نمی‌کنم هیچ لب تاپی ۱۶۰۰ یا ۲۵۰۰ کیلو باشه. فکر کن ۲۵۰۰ کیلو</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای نوشت‌افزار من با رضا</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1444#comment-1178</link>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1444#comment-1178</guid>
		<description>باز هم از گوشه و كنار جاى شكرش باقى است كه شب ها لازم نيست پايه يك مانيتور ١٤ اينچ با صفحه محدب را روى شكمت جا بندازى و كيبورد سفيد بزرگى را هم روى سينه و آن وقت بنويسى براى اين طرف و آن طرف. فكرش را به كن كه چه كيفى مى خواهى براى بردن كيس و مانيتور و ... بايد قدر اين سال ها را بيشتر بدانى. </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باز هم از گوشه و كنار جاى شكرش باقى است كه شب ها لازم نيست پايه يك مانيتور ١٤ اينچ با صفحه محدب را روى شكمت جا بندازى و كيبورد سفيد بزرگى را هم روى سينه و آن وقت بنويسى براى اين طرف و آن طرف. فكرش را به كن كه چه كيفى مى خواهى براى بردن كيس و مانيتور و &#8230; بايد قدر اين سال ها را بيشتر بدانى. </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای نوشت‌افزار من با مهدی</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1444#comment-1177</link>
		<dc:creator>مهدی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1444#comment-1177</guid>
		<description>شانس باید خیلی یار یک نویسنده باشد که وزن نوشت‌افزار هم‌آغوشش از 1600 کیلو بیشتر نباشد. 
آن‌هایی که مجبورند 2500 کیلو را هر روز جابجا کنند اگر کمرشان هم سالم باشد دیری نمی‌پاید که ...


نوشته‌های‌تان مستدام باد!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شانس باید خیلی یار یک نویسنده باشد که وزن نوشت‌افزار هم‌آغوشش از ۱۶۰۰ کیلو بیشتر نباشد.<br />
آن‌هایی که مجبورند ۲۵۰۰ کیلو را هر روز جابجا کنند اگر کمرشان هم سالم باشد دیری نمی‌پاید که &#8230;</p>
<p>نوشته‌های‌تان مستدام باد!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای مثل حوا، مثل تو با طراوت باران</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1440#comment-1176</link>
		<dc:creator>طراوت باران</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1440#comment-1176</guid>
		<description>من رو یاد دختر صد در صد دلخواه من از موراکامی انداخت البته همین جوری!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من رو یاد دختر صد در صد دلخواه من از موراکامی انداخت البته همین جوری!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای مثل حوا، مثل تو با رضا</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1440#comment-1175</link>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1440#comment-1175</guid>
		<description>هر قدر فكر كردم ديدم حرفى ندارم براى زدن.
به عنوان يك اثر از سيد احمد خيلى بد بود. معلوم نشد چادر چهل تكه چه ربطى به داستان دارد، خودنويس هم خيلى بد وارد ماجرا شد و بد هم از ان در داستان استفاده شد.
كلا هم تشكرى از قادرى براى طراحى هايش!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هر قدر فكر كردم ديدم حرفى ندارم براى زدن.<br />
به عنوان يك اثر از سيد احمد خيلى بد بود. معلوم نشد چادر چهل تكه چه ربطى به داستان دارد، خودنويس هم خيلى بد وارد ماجرا شد و بد هم از ان در داستان استفاده شد.<br />
كلا هم تشكرى از قادرى براى طراحى هايش!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای در ماشین با حسن</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1431#comment-1167</link>
		<dc:creator>حسن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1431#comment-1167</guid>
		<description>لذت بردم...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>لذت بردم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای چشمان میشی با رضا</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1436#comment-1166</link>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1436#comment-1166</guid>
		<description>و اما
شايد نقطه ضعف اصلى داستان در منطق درونى اش باشد.
توضيح دقيق تر: اتفاق اصلى داستان كجا است؟ يا گشتن در قبرستان و سر قبرى نشستن و يا درگيرى با مهرداد. اگر اولى است كه سير روايت داستان در خدمت ان نيست يعنى ان چه پيش از اين صحنه مى خوانيم زمينه ساز چنين اوجى نيست (جدا از اين كه اين جا اصلا به اندازه اوج پرداخت نشده است). اگر هم دومى است كه روايت دقيق و ظريف زمان حال اضافى است.
و بعد
دقت بيشر به محور محتوا به نويسنده كمك خواهد كرد كه نگاه دقيق ترى به پى رنگ داستان داشته باشه و در نتيجه منطق درونى داستان سامان بهترى پيدا بكند.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>و اما<br />
شايد نقطه ضعف اصلى داستان در منطق درونى اش باشد.<br />
توضيح دقيق تر: اتفاق اصلى داستان كجا است؟ يا گشتن در قبرستان و سر قبرى نشستن و يا درگيرى با مهرداد. اگر اولى است كه سير روايت داستان در خدمت ان نيست يعنى ان چه پيش از اين صحنه مى خوانيم زمينه ساز چنين اوجى نيست (جدا از اين كه اين جا اصلا به اندازه اوج پرداخت نشده است). اگر هم دومى است كه روايت دقيق و ظريف زمان حال اضافى است.<br />
و بعد<br />
دقت بيشر به محور محتوا به نويسنده كمك خواهد كرد كه نگاه دقيق ترى به پى رنگ داستان داشته باشه و در نتيجه منطق درونى داستان سامان بهترى پيدا بكند.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای رقصیدن روی سنجاق با مهدی</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1439#comment-1164</link>
		<dc:creator>مهدی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1439#comment-1164</guid>
		<description>به نظرم هرچند داستان تعریف چندانی نداشت 
اما روان بودن ترجمه چیزی‌ست غیرقابل انکار
تشکر</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نظرم هرچند داستان تعریف چندانی نداشت<br />
اما روان بودن ترجمه چیزی‌ست غیرقابل انکار<br />
تشکر</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای لباس‌های روغنی با علی غبیشاوی</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1438#comment-1163</link>
		<dc:creator>علی غبیشاوی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1438#comment-1163</guid>
		<description>در این زمانهٔ پرشتاب و پرکاربرد شدن دکمهٔ اسکرول و در دوره‌ای که قواعد فنّی داستان‌نویسی بیش‌از هر وقت دیگری با سلایق مخاطبین همه‌چیزخوان درهم‌تنیده شده‌اند خواندن داستانی که بداعتش آدمی را برای لحظه‌ای تکان دهد و مفهوم هزارچهرهٔ الیناسیون را با چهرهٔ نادیده‌ای نشانت دهد غنمیتی است سزاوار ستایش.
باز هم بنویس هادی جان. من همهٔ نوشته‌هایت را می‌خورم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در این زمانهٔ پرشتاب و پرکاربرد شدن دکمهٔ اسکرول و در دوره‌ای که قواعد فنّی داستان‌نویسی بیش‌از هر وقت دیگری با سلایق مخاطبین همه‌چیزخوان درهم‌تنیده شده‌اند خواندن داستانی که بداعتش آدمی را برای لحظه‌ای تکان دهد و مفهوم هزارچهرهٔ الیناسیون را با چهرهٔ نادیده‌ای نشانت دهد غنمیتی است سزاوار ستایش.<br />
باز هم بنویس هادی جان. من همهٔ نوشته‌هایت را می‌خورم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای فیلم اخلاقیِ غیر‌اخلاقی با طلک</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1334#comment-1159</link>
		<dc:creator>طلک</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1334#comment-1159</guid>
		<description>خب چیزی که مسلمه اینه که هر کس از این متن برداشت خودش رو داره و من یکی اصلن اینطور فکر نکردم چون حداقل در مورد شیرین نویسنده عنصر تعلیق رو در اثر رعایت کرده بود!جایی که شیرین از مرد جدا میشه شال و عطر رو میندازه دور و نشون میده شال و عطر از اون نبوده و شاید با کینه به زن دیگه انداخته دور. و در ابتدای فیلم هم رعنا شال رو توی کیفش میذاره و میره بیرون.پس وضعیت اون عطر و شال در ابهام بود و با حرکت پایانی فیلم حتا میتونست بار مثبت داشته باشه!و همینطور رفتن آقا یوسف در سکوت در پایان فیلم و صدای کلاغ ها میتونه سکوت آخر در قبال دخترش و پذیرفتن خطا یا تحمل اشتباه دیگران باشه!همینطور که در اواسط داستان آقا یوسف جریان رو میفهمه اما توی خودش میریزه و نمیتونه بره با دکتر مواجه بشه!در فیلم باید به هر موسیقی و هر کادری توجه بشه برای معنا و برداشت مختلف .من که چنین برداشتی رو خیلی کودکانه و دم دستی میبینم که فیلمی به این راحتی تمام مطلب رو بگه و مخاطب هم تمام مطلب رو به همین راحتی بگیره.به هر حال بازی مهدی هاشمی به اندازه تمام خطاها هم می ارزید. در ضمن جریان فیلم تضاد بین اخلاق در فیلم نیست که شما آن را به نادرستی از نظر بنده خلط کردید .جریان بین سنت و مدرنیته است.اینکه باید بدونید آقا یوسف کار کردن رو عار نمیدونه اما بی احترامی به پیرمرد و روابط نامشروعش رو خطا میدونه و حتا رفتن پسرش به فرنگ رو با کارگردی و خرج زن و بچه دادن جبران میکنه.این موضوع تفاوت دیدگاه به راحتی در جریان پنهان کردن کارش از دخترش که در استدیو هست مشخصه.آقا یوسف کارگره و دخترش در استدیو.خود شغل اینها تضاد دو سنت و مدرنیته رو بیان میکنه و آقا یوسف با پنهان کردن خودش ,خودش رو مثل سنت در جهان مدرنیته به حاشیه برده.پس اگه میخای به اشتباه دو حرکت قضاوت مردم در مورد خودش و دکتر رو عنصر اخلاقی بدونید سخت در اشتباهید چون شخصیت آقا یوسف کاملن از فرهنگ سنتی میاد که کار دکتر درش غیر اخلاقیه و حتا جلوش ایستادن هم غیر اخلاقیه .دو پاراگرافتون رو خوندم .به دنبال عکسی در سرچ کردن به اینجا اومدم و چنین متنی رو دیدم
موفق باشد و عمیق تر  به متن</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب چیزی که مسلمه اینه که هر کس از این متن برداشت خودش رو داره و من یکی اصلن اینطور فکر نکردم چون حداقل در مورد شیرین نویسنده عنصر تعلیق رو در اثر رعایت کرده بود!جایی که شیرین از مرد جدا میشه شال و عطر رو میندازه دور و نشون میده شال و عطر از اون نبوده و شاید با کینه به زن دیگه انداخته دور. و در ابتدای فیلم هم رعنا شال رو توی کیفش میذاره و میره بیرون.پس وضعیت اون عطر و شال در ابهام بود و با حرکت پایانی فیلم حتا میتونست بار مثبت داشته باشه!و همینطور رفتن آقا یوسف در سکوت در پایان فیلم و صدای کلاغ ها میتونه سکوت آخر در قبال دخترش و پذیرفتن خطا یا تحمل اشتباه دیگران باشه!همینطور که در اواسط داستان آقا یوسف جریان رو میفهمه اما توی خودش میریزه و نمیتونه بره با دکتر مواجه بشه!در فیلم باید به هر موسیقی و هر کادری توجه بشه برای معنا و برداشت مختلف .من که چنین برداشتی رو خیلی کودکانه و دم دستی میبینم که فیلمی به این راحتی تمام مطلب رو بگه و مخاطب هم تمام مطلب رو به همین راحتی بگیره.به هر حال بازی مهدی هاشمی به اندازه تمام خطاها هم می ارزید. در ضمن جریان فیلم تضاد بین اخلاق در فیلم نیست که شما آن را به نادرستی از نظر بنده خلط کردید .جریان بین سنت و مدرنیته است.اینکه باید بدونید آقا یوسف کار کردن رو عار نمیدونه اما بی احترامی به پیرمرد و روابط نامشروعش رو خطا میدونه و حتا رفتن پسرش به فرنگ رو با کارگردی و خرج زن و بچه دادن جبران میکنه.این موضوع تفاوت دیدگاه به راحتی در جریان پنهان کردن کارش از دخترش که در استدیو هست مشخصه.آقا یوسف کارگره و دخترش در استدیو.خود شغل اینها تضاد دو سنت و مدرنیته رو بیان میکنه و آقا یوسف با پنهان کردن خودش ,خودش رو مثل سنت در جهان مدرنیته به حاشیه برده.پس اگه میخای به اشتباه دو حرکت قضاوت مردم در مورد خودش و دکتر رو عنصر اخلاقی بدونید سخت در اشتباهید چون شخصیت آقا یوسف کاملن از فرهنگ سنتی میاد که کار دکتر درش غیر اخلاقیه و حتا جلوش ایستادن هم غیر اخلاقیه .دو پاراگرافتون رو خوندم .به دنبال عکسی در سرچ کردن به اینجا اومدم و چنین متنی رو دیدم<br />
موفق باشد و عمیق تر  به متن</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای چشمان میشی با taher</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1436#comment-1155</link>
		<dc:creator>taher</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1436#comment-1155</guid>
		<description>با سلام
در ماندگی این آدم خیلی خوب در آمده اینکه نمی تواند فرار کند از خودش از بی چارگی از تقدیر
 کشش خوبی دارد.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام<br />
در ماندگی این آدم خیلی خوب در آمده اینکه نمی تواند فرار کند از خودش از بی چارگی از تقدیر<br />
 کشش خوبی دارد.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای لباس‌های روغنی با حسین سرانجام</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1438#comment-1152</link>
		<dc:creator>حسین سرانجام</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1438#comment-1152</guid>
		<description>خوشحال ام از این که می‌بینم بالاخره از اخوی ما هم داستانی کار شده نه این که بخواهم فامیل بازی دربیاورم یا هر چی. فقط خوشحال ام.
و لذت بردم از یک حس تازه و سوژه دستمالی نشده. منتظر کارهای بعدی اخوی هستم.
این را هم گفته باشم با کمی کار بیشتر و دست کشیدن به همین کار می‌شد حس و حال بیشتری به اثر داد.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوشحال ام از این که می‌بینم بالاخره از اخوی ما هم داستانی کار شده نه این که بخواهم فامیل بازی دربیاورم یا هر چی. فقط خوشحال ام.<br />
و لذت بردم از یک حس تازه و سوژه دستمالی نشده. منتظر کارهای بعدی اخوی هستم.<br />
این را هم گفته باشم با کمی کار بیشتر و دست کشیدن به همین کار می‌شد حس و حال بیشتری به اثر داد.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای بت تراشیدن با مداد با سهیل داخواه</title>
		<link>http://firooze.net/articles/1417#comment-1151</link>
		<dc:creator>سهیل داخواه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://firooze.net/?p=1417#comment-1151</guid>
		<description>انصاف ندیدم ناگفته بگذرم
در این روز شور انگیز موفقیت جناب فرهادی، دوباره سر زدم به فیروزه و به یاد گذشته مرور کردم مقالات نقد این فیلم رو دلم برا فیروزه تنگ شد
و یادم اومد که بعد از خواندن  متن فوق چقدر دلم گرفت، کاش نبود این نوشته کدر
و یا کاش شرط صداقت نبود  و باز می گذشتم
.
ولی لحن تلخ و دور از راه این متن کام ما را به شیرنی گذشته تان .......
.
بی خیال
موفق و پیروز
.
والسلام.............</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>انصاف ندیدم ناگفته بگذرم<br />
در این روز شور انگیز موفقیت جناب فرهادی، دوباره سر زدم به فیروزه و به یاد گذشته مرور کردم مقالات نقد این فیلم رو دلم برا فیروزه تنگ شد<br />
و یادم اومد که بعد از خواندن  متن فوق چقدر دلم گرفت، کاش نبود این نوشته کدر<br />
و یا کاش شرط صداقت نبود  و باز می گذشتم<br />
.<br />
ولی لحن تلخ و دور از راه این متن کام ما را به شیرنی گذشته تان &#8230;&#8230;.<br />
.<br />
بی خیال<br />
موفق و پیروز<br />
.<br />
والسلام&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

