آمیزش خیال و واقعیتبرای برداشتن مرز میان واقعیت و خیال، کافی است تا یک نفر در شبی آرام، از آرامش رختخوابش جدا شود و با یک ماشین، شبیه اتوبوس ارواح، به زمانی و جایی که یوتوپیای ذهنیاش بوده، سفر کند. در سینمای دنیا چند نفری را میتوان نام برد که تبحر خوبی در از میان برداشتن مرز واقعیت و خیال دارند؟ ادامه… |
|
وودی آلنی که نمیشناسمدر کارهای وودی آلن همیشه بهانهای وجود دارد تا ما بتوانیم راحت فیلمش را خارج از دایره واقعیت روزمره ببینیم. حتی زمانی که او خودش را به واقعیت موجود اطرافش و به قواعد قاب سینما ملتزم میکند باز هم شخصیت پرگویی وجود دارد که با حرف زدنهای بیپایانش فضای داستان و رابطه آدمهای درون فیلم را به گونهای انتراعی کند. ادامه… |
|
خاطرهای از دههٔ بیستبار اولی که به شیگاگو آمدم دههٔ بیست بود، برای تماشای مسابقهٔ مشتزنی. ارنست همینگوی همراه من بود و دوتایی در اردوی باشگاه جک دمپسی میماندیم. همینگوی تازه دو داستان کوتاه دربارهٔ مشتزنی نوشته بود و من و گرترود استاین هر دو از آن خوشمان میآمد، اما فکر میکردیم هنوز خیلی جای کار دارد. ادامه… |
|
رؤیاهای ما از اینجا میآیندژرژملییسِ «هوگو» در یکی از سکانسهای یکسوم پایانی فیلم، وقتی دارد قصهٔ آشناییاش با سینما را برای چشمان بهتزدهٔ پروفسور تابار و هوگو و ایزابل تعریف میکند میگوید: «از برادران لومییر خواستم یه دوربین بهم بفروشن اما اونا درخواستم رو رد کردن. خودشون هم فکر میکردن فیلم، مثل بقیهٔ مدهای روز بعداز مدتی از دور میافته»! ادامه… |
|
مثل یک ماشین بخار!
از همهٔ شکستها و لغزشهایم ممنونم. از رابطهای که به هم خورد و باعث شد تک و تنها بی هیچ پولی به سیدنی بیایم و به این فکر بیفتم که باید کاری برای خودم دست و پا کنم تا بتوانم گلیم خودم را به تنهایی از آب بیرون بکشم. ادامه…
داروغهٔ زمان
وقتی که دیگر «پول» کالای رایج نباشد؛ وقتیکه انسانها بفهمند حیاتیترین و ارزشمندترین کالای مادیشان در این دنیا چیزی نیست جز «زمان» و هنگامی که «ثانیهها» بشوند وسیلهای برای مبادلهها و معاملهها، زندگی انسانی چهرهای متفاوت پیدا میکند. ادامه…
رعد و برقی کمی آن طرفترلنگه کفشش را پرت کرد سمت گربهای که نشسته بود کنار حوض وسرش را برده بود توی قابلمه. گربه سرش را بلند کرد. نگاهی به پیرمرد انداخت وفرار کرد. فحشش داد. با عجله لنگه چپ دمپاییاش را درآورد و پرت کرد به گربه که حالا خودش را رسانده بود لب دیوار. |
|
لیسانس وآش نذری
چرا اینطور نگاه میکنید؟ نه شاخ دارم و نه گوشهای دراز! فقط از اینکه باید یک سال دیگر صبر کنم، دردم آمده و این شکلی -شبیه گل وارفته- شدهام. اینکه دیگر چپچپ نگاه کردن ندارد. به کسی هم ربط زیادی ندارد و فقط یک چیزی است بین من و خودم. راستش این ماسماسک خودش اصلاً مهم نیست. اصل مطلب چیز دیگری است. ادامه…
به خودت خیانت نکن
در نور آتش سحری است که تو از آن بیخبری. در نور آتش زمان از حرکت میایستد و همه چیز در تعلیق فرو میرود. هرچه در میان شعله لرزان آن بیشتر غوطهور شوی، مسحورتر خواهی شد. هرچه بگویی در میان لایههایی از جنس زمان هستی، پنهان خواهد شد. ادامه…
پتو به دستان صف سینما آزادیموفقیتهای پیدرپی عباس کیارستمی در کن و ونیز فقط موفقیت یک فرد نبود. زمینهٔ شکلگیری گونهٔ خاصی از فیلمسازی میان فیلمسازان جوان و تجربهگرای اواخر دههٔ شصت و اوایل دههٔ هفتاد شد که یک سرش به نئورئالیستهای ایتالیایی میرسید و یک سر دیگرش به سینمای انتزاعی اروپای شرقی و سر دیگرش به شاعرانگی فیلمهای امپرسیونیستی فرانسوی. ادامه… |
|







