فیروزه

 
داستان
 
هجدهم بهمن | علی‌اصغر عزتی‌پاک

کوچهٔ فیروزه

از جلوی مغازهٔ بستهٔ پیكر گذشتم و پیچیدم توی ده متری. آفتاب درخشان، سرمای هوا را دلچسب كرده بود. اولین چیزی كه در كوچه دیدم، قد بلند و تركه‌ای حجت بود. ایستاده بود روبه‌روی فیروزه و دور و برش را نگاه می‌كرد. از برفی كه زیر پاش جمع كرده بود، معلوم بود انتظارش طولانی شده است. وقتی دیدم حواسش به من نیست، سرم را انداختم پایین و گام‌هایم را بلندتر برداشتم و ده متری را كج بریدم سمت فیروزه. ادامه…

کوچهٔ فیروزه
یادداشت
واژه‌ها و بانو

واژه‌ها و بانو

۱۵ بهمن | یادداشت | سید احمد نادمی

«گاردین» نوشته: کمیتهٔ نوبل او را «موتزارتِ شعر» نامید، اما «با مایه‌ای از خشم بتهوون»؛ و روزنامه‌ای ایتالیایی، او را «گرتا گاربوی شعر» خواند. رئیس جمهور لهستان هم لقب «روح نگاهبان کشور» را به او بخشید. او «ویسواوا شیمبورسکا» است که آکادمی سوئد با اعطای نوبل ادبی در سال ۱۹۹۶ به او جهان را با صدای طنزآمیز اندیشه در شعر آشنا کرد. ادامه…

نقد سینما
 
چهاردهم بهمن | معین ابطحی

آش سنگ

زیاد پیش می‌آید که پس از دیدن فیلمی احساس دوگانه نسبت به آن داشته باشم. گاه به این دلیل که فیلم را اثری درخور یافته‌ام و لذتی ورای هر نوع توصیفی را تجربه کرده‌ام و از طرفی حسرتی طاقت‌فرسا به سراغم آمده و مرا به دلیل نداشتن توانایی‌ خلق چنین اثری به باد ملامت گرفته است و گاهی هم به این دلیل که فیلم برایم رضایت بخش بوده است، نه آن گونه که بخواهم خودم را در دم از هستی ساقط کنم ادامه…

آش سنگ
نوشتن
دل شکسته

دل شکسته

۱۴ بهمن | نوشتن | پیتر اونر / حسین سرانجام

من می‌خواهم رمان‌نویس بزرگ رایت موریس را پیشنهاد کنم. رایت موریسِ اهل نبراسکا که بیشتر عمر خود را در مناطق ساحلی گذرانده، دو بار جایزه ملی کتاب را برده است و با این حال هنوز برای بسیاری از کتاب‌خوان‌ها ناآشنا است. سال گذشته صدمین سال تولد او بود. ادامه…

نقد سینما
 
یازدهم بهمن | محمدحسین محمدی

هنر دواندن مخاطب!

سیسیل پس فرار از مدرسه و فرار از دست سامانتا هدفی بزرگ را در سر دارد. این‌که با پیداکردن پدرش و فرار از پرورشگاه به خانه برگردد و بتواند زندگی آینده‌اش را در یک مسیر عادی سپری کند. این خواستهٔ بزرگ و در عین‌حال کودکانه آن‌قدر برایش جدی می‌شود که نه تنها در مقابل دیگران که حتی، بالاتر از آن، در مقابل احساسات خود نیز می‌ایستد ادامه…

هنر دواندن مخاطب!
نوشتن
نوشت‌افزار من

نوشت‌افزار من

۸ بهمن | نوشتن | مرتضی کاردر

آن‌ها که نمی‌نویسند هیچ وقت نمی‌توانند درک کنند که ابزار و لوازم نویسندگی چه ارزش و اهمیتی برای نویسنده دارد. دیده‌اید مکانیک‌هایی را که فقط با آچار شخصی خودشان می‌توانند ماشین‌ها را تعمیر کنند یا فوتبالیست‌هایی که مدت‌‌ها کفش فوتبالشان را عوض نمی‌کنند ادامه…

فیلم‌نوشت
نیمهٔ پر لیوان

نیمهٔ پر لیوان

۸ بهمن | فیلم‌نوشت | هادی سرانجام

- شانست چقدره؟
- سرچ کردم نوشته بود- پنجاه، پنجاه. ولی اون چیزیه که تو اینترنت نوشته.
- اون‌قدرا هم بد نیست. بهتر از چیزیه که فکر می‌کردم. پسر، تو حالت خوب می‌شه. تو جوونی. ادامه…

داستان
 
ششم بهمن | سید احمد بطحایی

مثل حوا، مثل تو

فرشته ندیده بودم ولی می‌دانم تو شبیه فرشته‌ها بودی. از آن‌ها که توی فیلم‌ها همه آدم‌های ناز و زیبا را بهشان تشبیه می‌کنند. بعد هم چند تا لغت سانتی‌مانتال کنارش می‌گذارند که بگویند دوستش دارند و این حرف‌ها. همیشه دنبالت می‌گشتم. حتی قبل از اینکه چادر رنگی مادر لای در حیاط گیر کند. ادامه…

مثل حوا، مثل تو
داستانک

رقصیدن روی سنجاق

۳ بهمن | داستانک | گری ای. هلند / زهرا طراوتی

هیچ وقت دربارهٔ مذهب به هم چیزی نگفته بودیم، اما دربارهٔ ازدواج بارها حرف زده بودیم. او ملکهٔ یک دنیای کهنه و قدیمی بود که اجدادش را با گیوتین در مرکز پاریس گردن زده بودند و من یک طراح مد تازه به دوران رسیده بودم که اجدادم در حول و حوش شهر کراکو تیرباران شده بودند. اما گور پدر این چیزها! مهم این بود که عاشق هم بودیم. ادامه…

داستانک

لباس‌های روغنی

۲۶ دی | داستانک | محمدهادی سرانجام

هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد یک‌راست می‌رفت سراغ سبد لباس‌های کثیف. همه را می‌ریخت بیرون و حسابی زیرورو می‌کرد. ناامید که می‌شد گوشه‌ای می‌نشست و گریه می‌کرد تا شب. چند ماهی کارش همین بود. از همان روزی که پدر مرد. توی این مدت کمتر او را در حالت عادی دیده بودیم. می‌گفت برای پدرتان دعا کنید. ادامه…